گزارش خرابی لینک
اطلاعات را وارد کنید .
گزارش انتشار نسخه جدید
اطلاعات را وارد کنید .
no-img
سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه

منطق سوفسطایی - سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه


سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه
adsads

ادامه مطلب

منطق سوفسطایی
مهر 28, 1394
642 بازدید
گزارش نسخه جدید

منطق سوفسطایی


منطق سوفسطایی

سوفسطائی‌گری یا سوفیسم (به انگلیسی: sophism)، نحله‌ای فکری در یونان باستان بود. قائلان به آن را سوفسطائی یا سوفیست می‌گفتند.

معنای لغوی

سوفسطائی یا سوفیست در لغت به معنای استاد، دانشور و زبردست است. کسی که در امور زندگی هوشمند و زیرک است.

در اواخر مائهٔ {سدهٔ} پنجم جماعتی هم از اهل نظر در یونان پیدا شدند که جستجوی کشف حقیقت را ضرور ندانسته، بلکه آموزگاری فنون را بر عهده گرفته، شاگردان خویش را در فن جدل و مناظره ماهر می‌ساختند تا در هر مقام خاصه در مورد مشاجرات سیاسی بتوانند بر خصم غالب شوند. این جماعت به واسطهٔ تتبع و تبحر در فنون شتی {پراکنده} که لازمهٔ معلمی بود «سوفسیت» معروف شدند یعنی دانشور و چون برای غلبه بر مدعی در مباحثه به هر وسیله متشبت بودند لفظ سوفسیت که ما آن را «سوفسطایی» می‌گوییم علم شد برای کسانی که به جدل می‌پردازند و شیوهٔ ایشان «سفسطه» است. افلاطون و ارسطو در تقبیح سوفسطاییان و رد مطالب ایشان بسیار کوشیده‌اند. ولیکن در میان اشخاصی که به این عنوان شناخته شده‌ مردمان دانشمند نیز بوده‌اند. از جمله یکی «افرودیقوس» {پرودیکوس} است و او از حکمای بدبین بود؛ یعنی بهرهٔ انسان را در دنیا درد و رنج و مصائب و بلیّات یافته بود و چارهٔ آن را شکیبایی و استقامت و بردباری و فضیلت و متانت اخلاقی می‌دانست. دیگری «گورگیاس» {گرگیاس} نام دارد که با استدلالاتی شبیه به مباحثات «زینون» {زنون} و «برماندیس» مدعی بود که وجود موجود نیست و نمونهٔ آن این است: کسی نمی‌تواند منکر شود که عدم عدم است. (یا به به عبارت دیگر لاوجود لاوجود است.) ولیکن همین که این عبارت را گفتیم و تصدیق کردیم ناچار تصدیق کردیم به اینکه عدم موجود است. پس یک جا تصدیق داریم که وجود موجود است و جای دیگر ثابت کردیم که عدم موجود است. بنا براین محقق می‌شود که میان وجود و عدم (لاوجود) فرقی نیست. پس وجود موجود نیست.

گورگیاس به همین قسم مغالطات دو قضیهٔ دیگر را هم مدعی بود. یکی این که فرضا وجود موجود باشد قابل شناختن نیست. دیگر این که اگر هم قابل شناختن باشد معرفتش از شخصی به شخص دیگر قابل افاضه نخواهد بود.معتبرترین حکمای سوفسطایی «پروتاغورس» {پروتاگوراس} است که به سبب تبحر و حسن بیانی که داشت جوانان طالب به صحبتش بودند و بلندمرتبه‌اش می‌دانستند. ولیکن چون نسبت به عقاید مذهبی عامه ایمان راسخ اظهار نمی‌کرد عاقبت تبعیدش کردند و نوشته‌هایش را سوزانیدند. عبارتی که در حکمت از او به یادگار مانده این است که «میزان همه چیز انسان است» و تفسیر این عبارت را چنین کرده‌اند که در واقع حقیقتی نیست چه انسان برای ادراک امور جز حواس خود وسیله‌ای ندارد زیرا که تعقل نیز مبنی بر مدرکات حسیه است و ادراک حواس هم در اشخاصی مختلف می‌باشد. پس چاره‌ نیست جز این که هر کس هر چه را حس می‌کند معتبر بداند. در عین این که می‌داند که دیگران همان را قسم دیگر درک می‌کنند و اموری هم که به حس در می‌آید ثابت و بی‌تغییر نیستند بلکه ناپایدارند و متحول می‌باشند. این است که یک جا ناچار باید ذهن انسان را میزان همهٔ امور بدانیم و یک جا معتقد باشیم که آن چه درک می‌کنیم حقیقت نیست یعنی به حقیقتی قائل نباشیم.

این طایفه به هیچ چیزی اعتقاد ندارند. پیرهون، سوفسطائی مشهور می‌گوید: «ما نه به حس باید اعتقاد داشته باشیم و نه به عقل، بلکه باید بدون رای و بدون تمایل به جهتی باشیم و تاثیر ناپذیر، هر امری را هرچه که باشد نباید تصدیق و یا تکذیب نماییم بلکه باید آن را هم تصدیق و هم تکذیب کنیم و یا نه تصدیق کنیم و نه تکذیب.

همچنین سوفسطائیان برای علم نظری و نفس تفکر کردن ارزشی قائل نبودند، بلکه هنر گذراندن معیشت و حفظ ظاهر را تعلیم می‌دادند و به عبارت دیگر به علم از جهتی که فایده‌ای در زندگی و معاش دارد نظر می‌کردند نه اینکه علم به تنهایی شرافتی داشته باشد، برعکس ارسطو که می‌گفته علم خودش خواستنی است به نظر سوفسطائی در هر جامعه اعمالی درست است که مردم به آن معتقد باشند اگر از او بپرسی که چرا این کار درست است در جواب خواهد گفت که چون مردم به آن اعتقاد دارند یعنی مبنا و معیاری را نمی‌شناسد که کارها را با آن بسنجد بلکه ملاک صحت یک عمل را منحصر در اعتقاد مردم می‌داند.آنان قائل به اصالت بشر و امور بشری بوده‌اند و آدمی را از طریق صناعت و تربیت قادر به همه چیز می‌انگاشته‌اند.

سوفسطائیان هنر واحدی را آموزش می‌داده‌اند که همان سخنوری است و در یک دیدگاه معرفت شناختی اشتراک داشتند که همان شکاکیت است که بر اساس این دیدگاه معرفت فقط نسبت به فاعل شناسایی می‌تواند تحقق یابد. بخشی از تعلیم سخنوری این بود که به شاگردانشان یاد می‌دادند تا هر دو طرف یک مسئله را با موفقیت یکسان به اثبات برسانند همان‌طور که پرتاگوراس در این زمینه می‌گوید:«در مورد هر مسئله دو استدلال متقابل وجود دارد».به نظر سوفسطائیان حقیقت جزئی و متغیر است نه کلی و ثابت. چراکه حقیقت برای هر شخص همان چیزی است که او را متقاعد می‌کند و کاملاً ممکن است کسی را قانع کرد که سیاه سفید است. از نظر سوفسطائیان می‌توان به چیزی معتقد شد، ولی هرگز نمی‌توان دربارهٔ چیزی معرفت داشت. در چنین جوٌی از آن معرفت‌شناسی حمایت می‌شود که مطابق آن، آنچه بر تو پایدار است برای تو هست و آنچه بر من پایدار می‌شود برای من هست. بنابراین هیچ‌کس نباید با دیگری مخالفت کند چراکه برای هرکس حقیقت همان چیزی است که خودش به آن دست یافته‌است.سوفسطائیان دارای مبنای انسان گرایی بودند به این معنی که قانون را قرارداد محض می‌دانسته‌اند قراردادی که انسان‌ها آن را به وجود آورده‌اند و می‌توانند با توافق خود آنرا تغییر دهند.

آنان می‌گفتند که قانون را بشر ابداع کرده، یعنی قانون امر طبیعی ضروری نیست بلکه امر امکانی اختیاری است و تاحدودی مصنوع بشر و تابع قصد و نیت اوست



دیدگاه ها


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *