گزارش خرابی لینک
اطلاعات را وارد کنید .
گزارش انتشار نسخه جدید
اطلاعات را وارد کنید .
no-img
سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه

داستان کوتاه انگلیسی بهمراه ترجمه


سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه
adsads

ادامه مطلب

داستان کوتاه انگلیسی بهمراه ترجمه
بهمن 16, 1393
985 بازدید
گزارش نسخه جدید

داستان کوتاه انگلیسی بهمراه ترجمه


A Prayer for Rescue

A ship was advancing slowly in the sea. All of a sudden there was a very big storm and the sea was quite rough. Huge waves came on every side and hit the body of the ship, and soon after, it began to sink. The captain came on deck in a hurried state, turned to the passengers and said: “Is there anyone among you who knows praying?”

“Yes, I do,” said one of the passengers.

“Thank God,” said the captain, “now you begin to pray and the rest get into the life-boats!”

ترجمه ی متن

دعا برای نجات

یک کَشتی به آرامی در دریا پیش می رفت. ناگهان طوفان بزرگی پدید آمد و دریا کاملاً متلاطم شد. امواج بزرگی به هر طرف می آمدند و به بدنه ی کَشتی می خوردند، و کمی پس از آن کَشتی شروع به غرق شدن کرد. ناخدا با عجله روی عرشه آمد، رو به مسافران کرد و گفت: «آیا کسی بین شما هست که دعا کردن بداند؟»

یکی از مسافران گفت: «بله، من بلدم دعا کنم.»

ناخدا گفت: «خدا را شکر، خُب حالا تو شروع به دعا کردن کن و بقیه سوار قایق های نجات شوند.»

 

The Hidden Treasure

There was once a foolish old man had a bag of gold. He dug a hole in the ground and he put the bag of gold into the hole. Then he covered the hole with a stone. He used to visit the place nearly every day. He would take away the stone and put his fingers into the hole. Then he would touch the gold and feel very happy.

One day he took the stone away and put his fingers into the hole. How angry and sad he was when he discovered that his treasure was not there! (A servant who watched his master had stolen it.)

The old man went to a friend and sadly told him the story. His friend said. “There is no reason for you to be sad. Your gold was useless to you. You still have the hole; you can visit it whenever you like. All you have to do is to imagine that your treasure is still there.”

ترجمه ی متن

گنج پنهان

روزگاری یک پیرمرد نادان بود که یک کیسه طلا داشت. او حفره ای در زمین کند و کیسه ی طلا را داخل آن حفره گذاشت. سپس او حفره را با یک سنگ پوشاند. او عادت داشت هر روز آن مکان را ببیند او سنگ را بر می داشت و انگشتانش را داخل حفره می کرد. بعد طلاها را لمس می کرد و احساس خوشحالی می کرد.

یک روز سنگ را برداشت و انگشتان را داخل حفره کرد. او چقدر  عصبانی و غمگین شد وقتی فهمید که گنج آن جا نیست! (یک خدمتکار که اربابش را تعقیب می کرد، آن را دزدیده بود.)

پیرمرد پیش دوستی رفت و غمگینانه داستان را به او گفت.

دوستش گفت: «دلیلی ندارد که تو غمگین باشی. طلای تو برایت غیر قابل استفاده بود. تو هنوز آن حفره را داری، هر وقت که دوست داشته باشی می توانی آن را ببینی، تنها کاری که باید بکنی این است که تصور بکنی که گنج تو هنوز آنجاست.»



موضوعات :
ترجمه

دیدگاه ها


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *