گزارش خرابی لینک
اطلاعات را وارد کنید .
گزارش انتشار نسخه جدید
اطلاعات را وارد کنید .
no-img
سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه

تفسیر سوره لقمان - سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه


سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه
adsads

ادامه مطلب

تفسیر سوره لقمان
فروردین 28, 1396
199 بازدید
گزارش نسخه جدید

تفسیر سوره لقمان


تفسیر سوره لقمان

نیکوکاران کیانند؟

این سوره ، با ذکر عظمت و اهمیت قرآن آغاز مى شود، و بیان حروف مقطعه در ابتداى آن نیز اشاره لطیفى به همین حقیقت است ، که این آیات که از حروف ساده الفبا ترکیب یافته ، چنان محتوائى بزرگ و عالى دارد که سرنوشت انسانها را به کلى دگرگون مى سازد (الم ).

لذا بعد از ذکر ((حروف مقطعه )) مى گوید: ((این آیات کتاب حکیم است )) (تلک آیات الکتاب الحکیم ).

((تلک )) در لسان عرب براى اشاره به دور است ، و کرارا گفته ایم که این تعبیر مخصوصا کنایه از عظمت و اهمیت این آیات است گوئى در اوج آسمانها و در نقطه دور دستى قرار گرفته !

توصیف ((کتاب )) به ((حکیم )) یا به خاطر استحکام محتواى آن است ، چرا که هرگز باطل به آن راه نمى یابد، و هر گونه خرافه را از خود دور مى سازد جز حق نمى گوید، و جز به راه حق دعوت نمى کند، درست در مقابل ((لهو الحدیث )) (سخنان بیهوده ) که در آیات بعد مى آید قرار دارد.

و یا به معنى آن است که این قرآن همچون دانشمند حکیمى است که در عین خاموشى با هزار زبان سخن مى گوید، تعلیم مى دهد، اندرز مى گوید، تشویق مى کند، انذار مى نماید، داستانهاى عبرت انگیز بیان مى کند، و خلاصه به تمام معنى داراى حکمت است ، و این سرآغاز، تناسب مستقیمى دارد با سخنان لقمان حکیم که در این سوره از آن بحث به میان آمده .

البته هیچ مانعى ندارد که هر دو معنى ((حکمت )) در آیه فوق منظور باشد.

 

آیه بعد هدف نهائى نزول قرآن را با این عبارت بازگو مى کند: ((این کتاب حکیم مایه هدایت و رحمت براى نیکوکاران است )) (هدى و رحمه للمحسنین ).

((هدایت )) در حقیقت مقدمه اى است براى ((رحمت پروردگار))، چرا که انسان نخست در پرتو نور قرآن حقیقت را پیدا مى کند و به آن معتقد مى شود، و در عمل خود آن را به کار مى بندد، و به دنبال آن مشمول رحمت واسعه و نعمتهاى بى پایان پروردگار مى گردد.

قابل توجه اینکه در اینجا قرآن ، مایه هدایت و رحمت ((محسنین )) شمرده شده ، و در آغاز سوره نمل ، مایه هدایت و بشارت ((مؤ منین )) (هدى و بشرى للمؤ منین ).

و در آغاز سوره بقره ، مایه هدایت ((متقین )) (هدى للمتقین ).

این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که بدون تقوا و پرهیزگارى روح تسلیم و پذیرش حقائق در انسان زنده نمى شود، و طبعا هدایتى در کار نخواهد بود.

و از این مرحله پذیرش حق که بگذریم ، مرحله ایمان فرا مى رسد که علاوه بر هدایت ، بشارت به نعمتهاى الهى نیز وجود خواهد داشت .

و اگر از مرحله تقوى و ایمان فراتر رویم و به مرحله عمل صالح برسیم رحمت خدا نیز در آنجا افزوده مى شود.

بنابراین سه آیه فوق ، سه مرحله پى در پى از مراحل تکامل بندگان خدا را بازگو مى کند: مرحله پذیرش حق ، مرحله ایمان و مرحله عمل ، و قرآن در این سه مرحله به ترتیب مایه هدایت و بشارت و رحمت است (دقت کنید).

آیه بعد محسنین را با سه وصف ، توصیف کرده ، مى گوید: ((آنها کسانى

هستند که نماز را بر پا مى دارند، زکات را ادا مى کنند، و به آخرت یقین دارند)) (الذین یقیمون الصلوه و یؤ تون الزکاه و بالاخره هم یوقنون )

پیوند آنها با خالق از طریق نماز، و با خلق خدا از طریق زکات ، قطعى است و یقین آنها به دادگاه قیامت انگیزه نیرومندى است براى پرهیز از گناه و براى انجام وظائف .

و در آخرین آیه مورد بحث عاقبت و سرانجام کار ((محسنین )) را چنین بیان مى کند: ((آنها بر طریق هدایت پروردگارشان هستند، و آنها رستگارانند)) (اولئک على هدى من ربهم و اولئک هم المفلحون ).

جمله ((اولئک على هدى من ربهم ))، از یکسو نشان مى دهد که هدایت آنها از طرف پروردگارشان تضمین شده است ، و از سوى دیگر تعبیر ((على ))، دلیل بر این است که گوئى هدایت براى آنها یک مرکب راهوار است ، و آنها بر این مرکب سوار و مسلطند.

و از اینجا تفاوت این ((هدایت )) با هدایتى که در آغاز سوره آمده روشن مى شود، چرا که هدایت نخستین همان آمادگى پذیرش حق است ، و این هدایت برنامه وصول به مقصد مى باشد.

ضمنا جمله اولئک هم المفلحون که طبق ادبیات عرب ، دلیل بر حصر است ، نشان مى دهد که تنها راه رستگارى ، همین راه است ، راه نیکوکاران ، راه آنها که با خدا و خلق خدا در ارتباطند، و راه آنها که به مبدء و معاد ایمان کامل دارند.

آیه و ترجمه ۶ تا ۹

وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشترِى لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سبِیلِ اللَّهِ بِغَیرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَهَا هُزُواً أُولَئک لهَُمْ عَذَابٌ مُّهِینٌ(۶)

وَ إِذَا تُتْلى عَلَیْهِ ءَایَتُنَا وَلى مُستَکبراً کَأَن لَّمْ یَسمَعْهَا کَأَنَّ فى أُذُنَیْهِ وَقْراً فَبَشرْهُ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ(۷)

إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لهَُمْ جَنَّت النَّعِیمِ(۸)

خَلِدِینَ فِیهَا وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا وَ هُوَ الْعَزِیزُ الحَْکیمُ(۹)

ترجمه :    

۶ – بعضى از مردم سخنان باطل و بیهوده خریدارى مى کنند تا مردم را از روى جهل و نادانى گمراه سازند، و آیات الهى را به استهزا و سخریه گیرند، براى آنها عذاب خوار کننده است .

۷ – هنگامى که آیات ما بر او خوانده مى شود مستکبرانه روى بر مى گرداند، گوئى آن را نشنیده ، گوئى اصلا گوشهایش سنگین است ! او را به عذاب دردناک بشارت ده .

۸ – (ولى ) کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند باغهاى پر نعمت بهشت از آن آنهاست .

۹ – جاودانه در آن خواهند ماند، این وعده مسلم الهى است ، و اوست عزیز و حکیم (شکست ناپذیر و دانا).

تفسیر :    

غنا یکى از دامهاى بزرگ شیاطین !

در این آیات ، سخن از گروهى است که درست در مقابل گروه ((محسنین )) و ((مؤ منین )) قرار دارند که در آیات گذشته مطرح بودند.

در اینجا سخن از جمعیتى است که سرمایه هاى خود را براى بیهودگى و گمراه ساختن مردم به کار مى گیرد، و بدبختى دنیا و آخرت را براى خود مى خرد!

نخست مى فرماید: ((بعضى از مردم ، سخنان باطل و بیهوده را خریدارى مى کنند تا خلق خدا را از روى جهل و نادانى ، از راه خدا گمراه سازند)) (و من الناس من یشترى لهو الحدیث لیضل عن سبیل الله بغیر علم ).

((و آیات خدا را به استهزاء و سخریه گیرند)) (و یتخذها هزوا).

و در پایان آیه اضافه مى کند: ((عذاب خوار کننده از آن این گروه است )) (اولئک لهم عذاب مهین ).

خریدارى کردن سخنان باطل و بیهوده یا به این گونه است که به راستى افسانه هاى خرافى و باطل را با دادن پول به دست آورند، آنچنان که در داستان ((نضر بن حارث )) خواندیم .

و یا از این طریق است که براى ترتیب دادن مجالس لهو و باطل و خوانندگى کنیزان خواننده خریدارى کنند، چنانکه در حدیث پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ضمن شان نزول بیان شد.

و یا صرف کردن مال به هر صورت و به هر طریقى که به وسیله آن به این هدف نامشروع یعنى سخنان باطل و بیهوده برسند.

عجب اینکه این کوردلان مطالب باطل و بیهوده را به گرانترین قیمت خریدارى مى کردند، اما آیات الهى و حکمت را که پروردگار، رایگان در اختیارشان گذارده نادیده مى گرفتند.

این احتمال نیز وجود دارد که خریدارى (اشتراء) در اینجا معنى کنائى داشته باشد و منظور از آن هر گونه تلاش و کوشش براى رسیدن به این منظور است .

و اما ((لهو الحدیث ))، مفهوم وسیع و گسترده اى دارد که هر گونه سخنان یا آهنگهاى سرگرم کننده و غفلت زا را که انسان را به بیهودگى یا گمراهى مى کشاند در بر مى گیرد، خواه از قبیل ((غنا)) و الحان و آهنگهاى شهوت انگیز و هوس آلود باشد، و خواه سخنانى که نه از طریق آهنگ ، بلکه از طریق محتوى انسان را به بیهودگى و فساد، سوق مى دهد.

و یا از هر دو طریق ، چنانکه در تصنیفها و اشعار عاشقانه خوانندگان معمولى است که هم محتوایش گمراه کننده است و هم آهنگش !

و یا مانند داستانهاى خرافى و اساطیر که سبب انحراف مردم از ((صراط مستقیم )) الهى مى گردد.

و یا سخنان سخریه آمیزى که به منظور محو حق و تضعیف پایه هاى ایمان مطرح مى شود، همانند چیزى که از ابوجهل و یارانش نقل مى کنند که رو به قریش مى کرد و مى گفت : ((مى خواهید شما را از ((زقوم )) که ((محمد)) ما را به آن تهدید مى کند اطعام کنم ؟! سپس مى فرستاد و ((کره و خرما)) حاضر مى کردند و مى گفت : این همان ((زقوم )) است ! … و به این ترتیب آیات الهى را بباد استهزاء مى گرفت .

به هر حال ((لهو الحدیث )) معناى گسترده اى دارد که همه اینها و مانند آن را فرا مى گیرد، و اگر در روایات اسلامى و سخنان مفسرین روى یکى از اینها انگشت گذارده شده است هرگز دلیل بر انحصار و محدودیت مفهوم آیه نیست .

در احادیثى که از طرق اهلبیت (علیهم السلام ) به ما رسیده تعبیرهائى دیده مى شود که بیانگر همین وسعت مفهوم این کلمه است :

از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : الغناء مجلس لا ینظر الله الى اهله ، و هو مما قال الله عز و جل ((و من الناس من یشترى لهو الحدیث لیضل عن سبیل الله )): ((مجلس غنا و خوانندگى لهو و باطل ، مجلسى

است که خدا به اهل آن نمى نگرد، (و آنها را مشمول لطفش قرار نمى دهد) و این مصداق همان چیزى است که خداوند عزوجل فرموده ((بعضى از مردم هستند که سخنان بیهوده خریدارى مى کنند تا مردم را از راه خدا گمراه سازند)).

تعبیر به ((لهو الحدیث )) بجاى ((الحدیث اللهو)) گویا اشاره به این است که هدف اصلى آنها همان لهو و بیهودگى است ، و سخن ، وسیله اى براى رسیدن به آن است .

جمله ((لیضل عن سبیل الله )) نیز مفهوم وسیعى دارد که هم گمراه کردن اعتقادى را شامل مى شود آنچنان که در داستان نضر بن حارث و ابو جهل خواندیم و هم منحرف ساختن اخلاقى آنچنان که در احادیث غنا آمده است .

تعبیر ((بغیر علم )) اشاره به این است که این گروه گمراه و منحرف حتى به مذهب باطل خود نیز ایمان ندارند، بلکه صرفا از جهل و تقلیدهاى کورکورانه پیروى مى کنند، آنها جاهلانى هستند که دیگران را نیز به جهل و نادانى خود گرفتار مى سازند.

این در صورتى است که تعبیر ((بغیر علم )) را توصیف براى گمراه کنندگان بدانیم ، اما بعضى از مفسران نیز احتمال داده اند که توصیفى براى ((گمراه شوندگان )) باشد، یعنى مردم جاهل و بیخبر را ناآگاهانه به وادى انحراف و باطل مى کشانند.

این بیخبران گاه از این هم فراتر مى روند، یعنى تنها به جنبه هاى سرگرمى و غافل کننده این مسائل قانع نمى شوند، بلکه سخنان لهو و بیهوده خود را وسیله اى براى استهزاء و سخریه آیات الهى قرار مى دهند، و این همان است که در آخر آیه فوق به آن اشاره کرده ، مى فرماید: و یتخذها هزوا.

اما توصیف عذاب به ((مهین )) (خوار کننده و اهانت بار) به خاطر آن است که جریمه باید همانند جرم باشد، آنها نسبت به آیات الهى توهین کردند، خداوند

هم براى آنها مجازاتى تعیین کرده که علاوه بر دردناک بودن توهین آور نیز مى باشد.

آیه بعد به عکس العمل این گروه در برابر آیات الهى اشاره کرده ، و در واقع آن را با عکس العملشان در برابر لهو الحدیث مقایسه مى کند و مى گوید: ((هنگامى که آیات ما بر او خوانده مى شود مستکبرانه روى بر مى گرداند، گوئى آیات ما را نشنیده ، گوئى اصلا گوشهایش سنگین است )) و اصلا هیچ سخنى را نمى شنود (و اذا تتلى علیه آیاتنا ولى مستکبرا کان لم یسمعها کان فى اذنیه وقرا).

و در پایان ، کیفر دردناک چنین کسى را اینگونه بازگو مى کند: ((او را به عذاب دردناک بشارت ده ))! (فبشره بعذاب الیم ).

تعبیر به ولى مستکبرا اشاره به این است که رویگرداندن او تنها به خاطر مزاحمت با منافع دنیوى و هوسهایش نیست ، بلکه از اینهم فراتر مى رود و انگیزه استکبار و تکبر در برابر خدا و آیات خدا که بزرگترین گناه است در عمل او نیز وجود دارد.

جالب اینکه نخست مى گوید: ((آنچنان بى اعتنائى به آیات الهى مى کند که گوئى اصلا آن را نشنیده و کاملا بى اعتنا از کنار آن مى گذرد)) سپس اضافه مى کند: ((نه تنها این آیات را نمیشنود، گوئى اصلا کر است و هیچ سخنى را نمى شنود))!

جزاى چنین افراد نیز متناسب اعمالشان است همانگونه که عملشان براى اهل حق دردآور بود، خداوند مجازاتشان را نیز دردناک قرار داده ، و به عذاب الیمشان گرفتار مى سازد!

توجه به این نکته نیز لازم است که تعبیر به ((بشر)) (بشارت ده ) در مورد عذاب دردناک الهى متناسب با کار مستکبرانى است که آیات الهى را به باد سخریه

مى گرفتند و بوجهل صفتانى که ((زقوم جهنم )) را با کره و خرما تفسیر مى کردند!

در آیات بعد به شرح حال مؤ منان راستین باز مى گردد که در آغاز این مقایسه از آنان شروع شد، در پایان نیز به آنان ختم گردد، مى فرماید: ((کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند، باغهاى پر نعمت بهشت از آن آنها است )) (ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات النعیم ).

آرى این گروه بر عکس مستکبران بى ایمان ، و گمراه کنندگان کوردل که نه آثار خدا را در جهان مى بینند و نه سخنان فرستادگان خدا را به گوش جان مى شنوند، به حکم عقل و خرد بیدار و چشم بینا و گوش شنوا که خدا نصیبشان کرده هم به آیات الهى ایمان مى آورند و هم در اعمال صالح خود آن را به کار مى گیرند و چه جالب است که آنها ((عذاب الیم )) داشتند و اینها ((جنات نعیم )) دارند.

مهمتر اینکه این باغهاى پر نعمت بهشتى ، براى آنها جاودانه است ((همیشه در آن خواهند ماند)) (خالدین فیها).

((این وعده مسلم الهى است ، وعده اى تخلف ناپذیر)) (وعد الله حقا).

و خداوند نه وعده دروغین مى دهد، و نه از وفاى به وعده هاى خود عاجز است ، چرا که ((او عزیز و قدرتمند، و حکیم و آگاه است )) (و هو العزیز الحکیم ).

این نکته قابل دقت است که در مورد مستکبران ، ((عذاب )) به صورت مفرد ذکر شده و در مورد مؤ منان صالح العمل ، ((جنات )) به صورت جمع ، چرا که رحمت خدا همواره بر غضبش پیشى گرفته .

تاکید بر خلود و وعده حق الهى نیز تاءکیدى بر همین فزونى ((رحمت ))

بر ((غضب )) است .

((نعیم )) که از ماده ((نعمت )) است ، معنى گسترده اى دارد که همه انواع نعمتهاى مادى و معنوى را شامل مى شود، حتى نعمتهائى که براى ما محبوسان زندان تن در این دنیا قابل درک نیست ((راغب )) در ((مفردات )) مى گوید: ((نعیم )) به معنى ((نعمت بسیار)) است (النعیم النعمه الکثیره ).حرام است )).

آنچه را که قرطبى به صورت استثناء بیان کرده از قبیل خواندن ((حدى )) (آواز مخصوص ) براى شتران یا اشعار مخصوصى که مسلمانان با آهنگ به هنگام حفر خندق مى خواندند به احتمال قوى اصلا جزء غنا نبوده و نیست ، و شبیه اشعارى است که گروهى با آهنگ مخصوص در راهپیمائیها یا مجالس جشن و عزادارى مذهبى مى خوانند.

در منابع اسلامى دلائل زیادى بر تحریم غنا در دست است که از جمله آیه فوق و من الناس من یشترى لهو الحدیث … و بعضى دیگر از آیات قرآن مى باشد که حداقل طبق روایاتى که در تفسیر این آیات وارد شده بر غنا تطبیق گردیده ، و یا غنا از مصادیق آن شمرده شده است .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که در تفسیر آیه و اجتنبوا قول الزور (حج – ۳۰) فرمود: قول الزور الغنا: ((سخن باطل همان غنا است )).

و نیز همان امام (علیه السلام ) در تفسیر آیه و الذین لا یشهدون الزور (فرقان ۷۲) فرمود: ((منظور از آن غنا است )).

و در تفسیر همین آیه مورد بحث ، روایات متعددى از امام باقر (علیه السلام ) و امام صادق (علیه السلام ) و امام على بن موسى الرضا (علیهم السلام ) نقل شده است که یکى از مصداقهاى ((لهو الحدیث )) را که موجب ((عذاب مهین )) است غنا معرفى کرده اند.

علاوه بر این روایات فراوان دیگرى – منهاى تفسیر آیات – در منابع اسلامى دیده مى شود که تحریم غنا را بطور مؤ کد بیان مى کند.

در حدیثى که از ((جابر بن عبدالله )) از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده مى خوانیم : کان ابلیس اول من تغنى : ((شیطان اولین کسى بود که غنا خواند)).

و در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) چنین آمده است : بیت الغناء لا – تؤ من فیه الفجیعه ، و لا تجاب فیه الدعوه ، و لا یدخله الملک : ((خانه اى که در آن غنا باشد، ایمن از مرگ و مصیبت دردناک نیست ، و دعا در آن به اجابت نمى رسد، و فرشتگان وارد آن نمى شوند)).

و در حدیث دیگرى از همان امام (علیه السلام ) مى خوانیم : الغناء یورث النفاق ، و یعقب الفقر: ((غنا، روح نفق را پرورش مى دهد و فقر و بدبختى مى آفریند)).

در حدیث دیگر که از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده از جمله کسانى را که ملعون و دور از رحمت خدا شمرده است زن خواننده و کسى است که اجرتى به او مى دهد و کسى که آن پول را مصرف مى نماید! (المغنیه ملعونه ، و من اداها ملعون ، و آکل کسبها ملعون ).

در منابع معروف اهل سنت نیز روایات متعددى در این زمینه نقل شده است .

از جمله روایتى است که در ((در المنثور)) از جمع کثیرى از محدثین از ابى امامه از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل کرده است که فرمود: لا یحل تعلیم المغنیات و لا بیعهن و اثمانهن حرام : ((تعلیم زنان خواننده حلال نیست ، و همچنین خرید و فروش این کنیزان ، و چیزى که در مقابل آن گرفته مى شود نیز حرام است )).

نظیر همین معنى را نویسنده التاج از ترمذى و امام احمد نقل کرده است (التاج جلد ۵ صفحه ۲۸۷).

((ابن مسعود)) از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل مى کند که فرمود: الغناء ینبت النفاق

فى القلب کما ینبت الماء البقل : ((غنا روح نفاق را در قلب پرورش مى دهد همانگونه که آب گیاهان را))!.

روى هم رفته روایاتى که در این زمینه نقل شده است بقدرى زیاد است که به حد تواتر مى رسد، و به همین دلیل اکثر علماى اسلام فتوى به حرمت داده اند علاوه بر علماى شیعه که تقریبا در این سخن اتفاق نظر دارند، تحریم آن از ابو – حنیفه نیز نقل شده است ، و هنگامى که از احمد پیشواى معروف اهل سنت درباره غنا سؤ ال کردند در پاسخ گفت : ینبت النفاق : ((روح نفاق را در آدمى مى رویاند))!.

و مالک ، پیشواى دیگر اهل سنت در پاسخ این سؤ ال گفت : یفعله الفساق : ((مردم فاسق به دنبال آن مى روند))!

و ((شافعى )) تصریح کرده است که شهادت اصحاب غنا قبول نیست ، و این خود دلیل بر فسق آنها است .

از اصحاب شافعى نیز نقل شده که فتواى شافعى را تحریم مى دانند، بر خلاف آنچه بعضى پنداشته اند.

۲ – غناء چیست ؟

در حرمت غناء چندان مشکلى وجود ندارد، مشکل تشخیص موضوع غناء است .

آیا هر صوت خوش و زیبائى غنا است ؟

مسلماء چنین نیست ، زیرا در روایات اسلامى آمده و سیره مسلمین نیز حکایت مى کند که قرآن و اذان و مانند آن را با صداى خوش و زیبا بخوانید.

آیا غنا هر صدائى است که در آن ((ترجیع )) (رفت و آمد صدا در حنجره و به اصطلاح غلت دادن ) باشد؟ آن نیز ثابت نیست .

آنچه از مجموع کلمات فقهاء و سخنان اهل سنت در این زمینه مى توان استفاده کرد این است که غناء، آهنگهاى طرب انگیز و لهو و باطل است .

و به عبارت روشنتر: غناء آهنگهائى است که متناسب مجالس فسق و فجور و اهل گناه و فساد مى باشد.

و باز به تعبیر دیگر: غناء به صوتى گفته مى شود که قواى شهوانى را در انسان تحریک مى نماید، و انسان در آن حال احساس مى کند که اگر در کنار آن صدا، شراب و فساد جنسى نیز باشد کاملا مناسب است !.

این نکته نیز قابل توجه است که گاه یک ((آهنگ )) هم خودش غنا و لهو و باطل است و هم محتواى آن ، به این ترتیب که اشعار عشقى و فسادانگیز را با آهنگهاى مطرب بخوانند، و گاه تنها آهنگ ، غنا است ، به این ترتیب که اشعار پر محتوى یا آیات قرآن و دعاء و مناجات را به آهنگى بخوانند که مناسب مجالس عیاشان و فاسدان است ، و در هر دو صورت حرام مى باشد (دقت کنید).

ذکر این نکته نیز لازم است که گاه براى غنا دو رقم معنى ذکر مى شود ((معنى عام )) و ((معنى خاص ))، معنى خاص همان است که در بالا گفتیم یعنى آهنگهاى تحریک شهوات و متناسب مجالس فسق و فجور.

ولى معنى عام هر گونه صوت زیبا است ، و لذا آنها که غنا را به معنى عام تفسیر کرده اند بر آن دو قسم قائل شده اند ((غناى حلال )) و ((غناى حرام )).

منظور از غناى حرام همان است که در بالا گفته شد و منظور از غناى حلال صداى زیبا و خوشى است که مفسده انگیز نباشد، و متناسب با مجالس ‍فسق و فجور نگردد.

بنابراین در اصل تحریم غنا تقریبا اختلافى نیست ، اختلاف در نحوه تفسیرآن است .

البته ((غنا)) مصادیق مشکوکى نیز دارد (مانند همه مفاهیم دیگر) که انسان به راستى نمى داند فلان صوت مناسب مجالس فسق و فجور است یا نه ؟ و در این صورت به حکم اصل برائت محکوم به حلیت است (البته بعد از آگاهى کافى از مفهوم عرفى غنا طبق تعریف فوق ).

و از اینجا روشن مى شود صداها و آهنگهاى حماسى که متناسب میدانهاى نبرد و یا ورزش و یا مانند آن است دلیلى بر تحریم آن نیست .

البته در زمینه غنا بحثهاى دیگرى نیز وجود دارد از قبیل پاره اى از استثناها که بعضى براى آن قائل شده اند، و جمعى آن را انکار کرده اند، و مسائل دیگر که باید در کتب فقهى از آن سخن گفت .

آخرین سخنى که در اینجا ذکر آن را لازم مى دانیم این است که آنچه در بالا گفتیم مربوط به خوانندگى است و اما استفاده از آلات موسیقى و حرمت آن بحث دیگرى دارد که از موضوع این سخن خارج است .

۳ – فلسفه تحریم غنا

دقت در مفهوم ((غنا)) با شرائطى که در شرح موضوع آن گفتیم ، فلسفه تحریم آن را به خوبى روشن مى سازد.

در یک بررسى کوتاه به مفاسد زیر برخورد مى کنیم :

الف : تشویق به فساد اخلاق – تجربه نشان داده است – و تجربه بهترین شاهد و گواه است – که بسیارى افراد تحت تاثیر آهنگهاى غناء، راه تقوى و پرهیزکارى را رها کرده ، و به شهوات و فساد روى مى آورند.

مجلس غنا معمولا مرکز انواع مفاسد است و آنچه به این مفاسد دامن مى زند همان غناء است .

در بعضى از گزارشهائى که در جرائد خارجى آمده مى خوانیم که در مجلسى که گروهى از دختران و پسران بودند، و آهنگ خاصى از غناء در آنجا اجرا شد آنچنان هیجانى به دختران و پسران دست داد که به یکدیگر حمله ور شدند و فجایع زیادى بار آوردند که قلم از ذکر آن شرم دارد.

در تفسیر ((روح المعانى ))، سخنى از یکى از سران ((بنى امیه )) نقل مى کند که به آنها مى گفت : از غنا بپرهیزید که حیا را کم مى کند، شهوت را مى افزاید شخصیت را در هم مى شکند، جانشین شراب مى شود، و همان کارى را مى کند که مستى انجام مى دهد.

و این نشان مى دهد که حتى آنها نیز به مفاسد آن پى برده بودند.

و اگر مى بینیم در روایات اسلامى کرارا آمده است که غنا روح نفاق را در قلب پرورش مى دهد اشاره به همین حقیقت است ، روح نفاق همان روح آلودگى به فساد و کناره گیرى از تقوا و پرهیزکارى است .

و نیز اگر در روایات آمده است که فرشتگان در خانه اى که غنا در آن است وارد نمى شوند به خاطر همین آلودگى به فساد است ، چرا که فرشتگان پاکند و طالب پاکیند، و از این محیطهاى آلوده بیزارند.

ب – غافل شدن از یاد خدا – تعبیر به ((لهو)) که در تفسیر ((غنا)) در بعضى از روایات اسلامى آمده است ، اشاره به همین حقیقت است که غناء انسان را آنچنان مست شهوات مى کند که از یاد خدا غافل مى سازد.

در آیات فوق خواندیم که ((لهو الحدیث ))، یکى از عوامل ((ضلالت )) از ((سبیل الله )) است ، و موجب ((عذاب الیم )).

در حدیثى از على (علیه السلام ) مى خوانیم : کل ما الهى عن ذکر الله فهو من المیسر: ((هر چیزى که انسان را از یاد خدا غافل کند (و در شهوات فرو ببرد) آن در حکم قمار است .))

ج – آثار زیانبار بر اعصاب – غنا و موسیقى در حقیقت ، یکى از عوامل مهم تخدیر اعصاب است ، و به تعبیر دیگر مواد مخدر گاهى از طریق دهان و نوشیدن وارد بدن مى شوند، (مانند شراب ).

و گاه از طریق بوئیدن و حس شامه (مانند هروئین ).

و گاه از طریق تزریق (مانند مرفین ).

و گاه از طریق حس سامعه است (مانند غنا).

به همین دلیل گاهى غنا و آهنگهاى مخصوصى ، چنان افراد را در نشئه فرو مى برد، که حالتى شبیه به مستى به آنها دست مى دهد، البته گاه به این مرحله نمى رسد اما در عین حال تخدیر خفیف ایجاد مى کند.

و به همین دلیل بسیارى از مفاسد مواد مخدر در غنا وجود دارد، خواه تخدیر آن خفیف باشد یا شدید.

((توجه دقیق به بیوگرافى مشاهیر موسیقیدانان نشان مى دهد که در دوران عمر به تدریج دچار ناراحتیهاى روحى گردیده اند، تا آنجا که رفته رفته اعصاب خود را از دست داده ، و عده اى مبتلا به بیماریهاى روانى شده ، و گروهى مشاعر خود را از کف داده ، و به دیار جنون رهسپار شده اند، دستهاى فلج و ناتوان گردیده بعضى هنگام نواختن موسیقى درجه فشار خونشان بالا رفته و دچار سکته ناگهانى شده اند)).

در بعضى از کتبى که در زمینه آثار زیانبار موسیقى بر اعصاب آدمى نوشته شده است حالات جمعى از موسیقى دانان و خوانندگان معروف آمده است که به هنگام اجراى برنامه گرفتار سکته و مرگ ناگهانى شده ، و در همان مجلس جان خود را از دست داده اند.

کوتاه سخن اینکه آثار زیانبخش غنا و موسیقى بر اعصاب تا سر حد تولید جنون ، و بر قلب و فشار خون ، و تحریکات نامطلوب دیگر به حدى است که نیاز به بحث زیادى ندارد.

از آمارهائى که از مرگ و میرها در عصر ما تهیه شده چنین استفاده مى شود که مرگهاى ناگهانى نسبت به گذشته افزایش زیادى یافته است ، عوامل این افزایش را امور مختلفى ذکر کرده اند از جمله افزایش غنا و موسیقى در سطح جهان .

د – غنا یکى از ابزار کار استعمار

استعمارگران جهان همیشه از بیدارى مردم ، مخصوصا نسل جوان ، وحشت داشته اند، به همین دلیل بخشى از برنامه هاى گسترده آنها براى ادامه استعمار، فرو بردن جامعه ها در غفلت و بى خبرى و ناآگاهى و گسترش انواع سرگرمیهاى نا سالم است .

امروز مواد مخدر تنها جنبه تجارتى ندارد، بلکه یک ابزار مهم سیاسى ، یعنى سیاستهاى استعمارى است ، ایجاد مراکز فحشاء، کلوپه اى قمار و همچنین سرگرمیهاى ناسالم دیگر، و از جمله توسعه غنا و موسیقى ، یکى از مهمترین ابزارى است که آنها براى تخدیر افکار مردم بر آن اصرار دارند، و به همین دلیل قسمت عمده وقت رادیوهاى جهان را موسیقى تشکیل مى دهد و از برنامه هاى عمده وسائل ارتباط جمعى همین موضوع است .

آیه و ترجمه ۱۰ و ۱۱

خَلَقَ السمَوَتِ بِغَیرِ عَمَدٍ تَرَوْنهَا وَ أَلْقَى فى الاَرْضِ رَوَسىَ أَن تَمِیدَ بِکُمْ وَ بَث فِیهَا مِن کلِّ دَابَّهٍ وَ أَنزَلْنَا مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا فِیهَا مِن کلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ(۱۰)

هَذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونى مَا ذَا خَلَقَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ بَلِ الظلِمُونَ فى ضلَلٍ مُّبِینٍ(۱۱)

ترجمه :    

۱۰ – آسمانها را بدون ستونى که قابل رؤ یت باشد آفرید، و در زمین کوههائى افکند تا شما را به لرزه در نیاورد، و از هر گونه جنبنده روى آن منتشر ساخت ، و از آسمان آبى نازل کردیم ، و به وسیله آن در روى زمین انواع گوناگونى از جفتهاى گیاهان پر ارزش رویاندیم .

۱۱ – این آفرینش خداست ، اما به من نشان دهید معبودانى که غیر او هستند چه چیز را آفریده اند؟ ولى ظالمان در گمراهى آشکارند.

تفسیر:     

این آفرینش خدا است ، دیگران چه آفریده اند؟

به دنبال بحثى که پیرامون قرآن ، و ایمان به آن در آیات گذشته بود در دو آیه مورد بحث از دلائل توحید که یکى دیگر از اساسى ترین اصول اعتقادى است سخن مى گوید.

در آیه نخست به پنج قسمت از آفرینش پروردگار که پیوند ناگسستنى

هم دارند (آفرینش آسمان ، و معلق بودن کرات در فضا و نیز آفرینش کوهها براى حفظ ثبات زمین ، و سپس آفرینش جنبندگان ، و بعد از آن آب و گیاهان که وسیله تغذیه آنها است ) اشاره مى کند.

مى فرماید: ((خداوند آسمانها را بدون ستونى که قابل رؤ یت باشد آفرید)) (خلق السماوات بغیر عمد ترونها).

((عمد)) (بر وزن قمر) جمع ((عمود)) به معنى ستون است ، و مقید ساختن آن به ((ترونها))، دلیل بر این است که آسمان ستونهاى مرئى ندارد، مفهوم این سخن آنست که ستونهائى دارد اما غیر قابل رؤ یت نیست ، و چنانکه پیش از این هم در تفسیر سوره رعد گفته ایم ، این تعبیر اشاره لطیفى است به قانون جاذبه و دافعه که همچون ستونى بسیار نیرومند اما نامرئى کرات آسمانى را در جاى خود نگه داشته .

در حدیثى که ((حسین بن خالد)) از امام ((على بن موسى الرضا)) (علیهم السلام ) نقل کرده به این معنى تصریح شده است ، فرمود: سبحان الله ، ا لیس الله یقول بغیر عمد ترونها؟ قلت بلى ، فقال : ثم عمد و لکن لا ترونها: ((منزه است خدا، آیا خداوند نمى فرماید بدون ستونى که آن را مشاهده کنید؟ راوى مى گوید: عرض کردم آرى ، فرمود: پس ستونهائى هست ولى شما آن را نمى بینید))!و.

به هر حال جمله فوق یکى از معجزات علمى قرآن مجید است که شرح بیشتر آن را در ذیل آیه ۲ سوره رعد (جلد ۱۰ صفحه ۱۱۰) آوردیم .

سپس درباره فلسفه ((آفرینش کوهها)) مى گوید: ((خداوند در زمین کوههائى افکند تا شما را مضطرب و متزلزل نکند)) (و القى فى الارض ‍رواسى ان تمید بکم ).

این آیه که نظائر فراوانى در قرآن دارد نشان مى دهد که کوهها وسیله ثبات زمینند، امروز از نظر علمى نیز این حقیقت ثابت شده که کوهها از جهات متعددى مایه ثبات زمین هستند.

از این نظر که ریشه هاى آنها به هم پیوسته و همچون زره محکمى ، کره زمین را در برابر فشارهائى که از حرارت درونى ناشى مى شود حفظ مى کند، و اگر آنها نبودند زلزله هاى ویرانگر آنقدر زیاد بود که شاید مجالى به انسان براى زندگى نمى داد.

و از این نظر که این قشر محکم در برابر فشار جاذبه ماه و خورشید مقاومت مى کند که اگر کوهها نبود، جزر و مد عظیمى در پوسته خاکى زمین به وجود مى آمد که بى شباهت به جزر و مد دریاها نبودند و زندگى را بر انسان ناممکن مى ساخت .

و از این نظر که فشار طوفانها را در هم مى شکند، و تماس هواى مجاور زمین را به هنگام حرکت وضعى زمین به حداقل مى رساند و اگر آنها نبودند صفحه زمین همچون کویرهاى خشک در تمام طول شب و روز صحنه طوفانهاى مرگبار و بادهاى در هم کوبنده بود.

حال که نعمت آرامش آسمان به وسیله ستون نامرئیش ، و آرامش زمین به وسیله کوهها تامین شد نوبت به آفرینش موجودات زنده و آرامش آنها مى رسد که در محیطى آرام بتوانند قدم به عرصه حیات بگذارند، مى گوید: ((و در روى زمین از هر جنبنده اى منتشر ساخت )) (و بث فیها من کل دابه ).

تعبیر به ((من کل دابه ))، اشاره به تنوع حیات و زندگى در چهره هاى مختلف است از جنبندگانى که از کوچکى با چشم عادى دیده نمى شوند و سرتاسر محیط ما را پر کرده اند گرفته ، تا جنبندگان غولپیکرى که عظمت آنها انسان را در وحشت فرو مى برد.

همچنین جنبندگان به رنگهاى مختلف و چهره هاى کاملا متفاوت ، آبزیان و هوا زیان ، پرندگان و خزندگان ، حشرات گوناگون و مانند آنها که هر کدام براى خود عالمى دارند، و مساءله حیات را در صدها هزار آئینه منعکس ‍مى سازند.

اما پیدا است که این جنبندگان نیاز به آب و غذا دارند، لذا در جمله هاى بعد به این دو موضوع اشاره کرده مى گوید: ((از آسمان آبى فرستادیم و به وسیله آن در روى زمین ، انواع گوناگونى از جفتهاى گیاهان پر ارزش ‍رویاندیم )) (و انزلنا من السماء ماء فانبتنا فیها من کل زوج کریم ).

به این ترتیب اساس زندگى همه جنبندگان ، مخصوصا انسان را که آب و گیاه تشکیل مى دهد بیان مى کند، سفره اى است گسترده با غذاهاى متنوع در سرتاسر روى زمین که هر یک از آنها از نظر آفرینش ، دلیلى است بر عظمت و قدرت پروردگار.

قابل توجه اینکه در بیان آفرینش سه قسمت نخست ، افعال به صورت غائب ذکر شده ، ولى به مساءله نزول باران و پرورش گیاهان که مى رسد، افعال را به صورت متکلم بیان کرده مى فرماید: ((ما از آسمان آبى فرستادیم ، و ما در زمین گیاهانى رویاندیم )).

این خود یکى از فنون فصاحت است که به هنگام ذکر امور مختلف ، آنها را در دو یا چند شکل متنوع بیان کنند تا شنونده هیچگونه احساس ‍خستگى

نکنند، بعلاوه این تعبیر نشان مى دهد که نزول باران و پرورش گیاهان مورد توجه خاصى بوده است .

این آیه بار دیگر به ((زوجیت در جهان گیاهان )) اشاره مى کند که آن نیز از معجزات علمى قرآن است ، چرا که در آن زمان ، زوجیت (وجود جنس نر و ماده ) در جهان گیاهان بطور گسترده ثابت نشده بود، و قرآن از آن پرده برداشت (شرح بیشتر پیرامون این مساله را مى توانید در جلد ۱۵ ذیل آیه ۷ سوره شعراء مطالعه فرمائید).

ضمنا توصیف زوجهاى گیاهان به ((کریم )) اشاره به انواع مواهبى است که در آنها وجود دارد.

بعد از ذکر عظمت خداوند در جهان آفرینش ، و چهره هاى مختلفى از خلقت روى سخن را به مشرکان کرده و آنها را مورد باز خواست قرار مى دهد، مى گوید: ((این آفرینش خدا است ، اما به من نشان دهید معبودانى که غیر او هستند چه چیز را آفریده اند))؟! (هذا خلق الله فارونى ما ذا خلق الذین من دونه ).

مسلما آنها نمى توانستند ادعا کنند هیچیک از مخلوقات این جهان مخلوق بتها هستند، بنابر این آنها به توحید خالقیت معترف بودند، با اینحال چگونه مى توانستند شرک در عبادت را توجیه کنند، چرا که توحید خالقیت دلیل بر توحید ربوبیت و یگانگى مدبر عالم ، و آنهم دلیل بر توحید عبودیت است .

لذا در پایان آیه ، عمل آنها را منطبق بر ظلم و ضلال شمرده مى گوید: ((ولى ظالمان در گمراهى آشکارند)) (بل الظالمون فى ضلال مبین ).

مى دانیم ((ظلم )) معنى گسترده اى دارد که شامل قرار دادن هر چیز در غیر

محل مى شود، و از آنجا که مشرکان عبادت و گاه تدبیر جهان را در اختیار بتها مى گذاشتند مرتکب بزرگترین ظلم و ضلالت بودند.

ضمنا تعبیر فوق اشاره لطیفى است به ارتباط ((ظلم )) و ((ضلال ))، زیرا هنگامى که انسان موقعیت موجودات عینى را در جهان نشناسد، یا بشناسد و رعایت نکند و هر چیز را در جاى خویش نبیند، مسلما این ظلم سبب ضلالت و گمراهى او خواهد شد.

آیه و ترجمه ۱۲ تا ۱۵

وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا لُقْمَنَ الحِْکْمَهَ أَنِ اشکُرْ للَّهِ وَ مَن یَشکرْ فَإِنَّمَا یَشکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنىُّ حَمِیدٌ(۱۲)

وَ إِذْ قَالَ لُقْمَنُ لابْنِهِ وَ هُوَ یَعِظهُ یَبُنىَّ لا تُشرِک بِاللَّهِ إِنَّ الشرْک لَظلْمٌ عَظِیمٌ(۱۳)

وَ وَصیْنَا الانسنَ بِوَلِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصلُهُ فى عَامَینِ أَنِ اشکرْ لى وَ لِوَلِدَیْک إِلىَّ الْمَصِیرُ(۱۴)

وَ إِن جَهَدَاک عَلى أَن تُشرِک بى مَا لَیْس لَک بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا وَ صاحِبْهُمَا فى الدُّنْیَا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سبِیلَ مَنْ أَنَاب إِلىَّ ثُمَّ إِلىَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ(۱۵)

ترجمه :     

۱۲ – ما به لقمان حکمت دادیم (و به او گفتیم ) شکر خدا را بجاى آور، هر کس شکرگزارى کند به سود خویش شکر کرده ، و آنکس که کفران کند (زیانى به خدا نمى رساند) چرا که خداوند بى نیاز و ستوده است .

۱۳ – به خاطر بیاور هنگامى را که لقمان به فرزندش گفت – در حالى که او را موعظه مى کرد – پسرم ! چیزى را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیمى است .

۱۴ – و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم ، مادرش او را با زحمت روى زحمت حمل کرد، (و به هنگام باردارى هر روز رنج و ناراحتى تازه اى را متحمل مى شد) و دوران شیرخوارگى او در دو سال پایان مى یابد (آرى به او توصیه کردم ) که شکر براى من و براى پدر و مادرت بجا آور که بازگشت همه شما به سوى من است .

۱۵ – و هرگاه آنها تلاش کنند که موجودى را شریک من قرار دهى که از آن آگاهى ندارى (بلکه مى دانى باطل است ) از آنها اطاعت مکن ، ولى با آنها در دنیا به طرز شایسته اى رفتار کن ، و پیروى از راه کسانى بنما که به سوى من آمده اند، سپس بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه عمل مى کردید آگاه مى کنم .

تفسیر:     

احترام پدر و مادر:

به تناسب بحثهاى گذشته پیرامون توحید و شرک و اهمیت و عظمت قرآن و حکمتى که در این کتاب آسمانى به کار رفته ، در آیات مورد بحث و چند آیه بعد از آن ، سخن از ((لقمان حکیم )) و بخشى از اندرزهاى مهم این مرد الهى در زمینه توحید و مبارزه با شرک به میان آمده ، و مسائل مهم اخلاقى که در اندرزهاى لقمان به فرزندش منعکس است نیز بازگو شده است .

این اندرزهاى دهگانه که در طى شش آیه بیان شده هم مسائل اعتقادى را به طرز جالبى بیان مى کند، و هم اصول وظایف دینى ، و هم مباحث اخلاقى را.

در اینکه ((لقمان )) که بود؟ و چه ویژگیهائى داشت ؟ در بحث نکات بخواست خدا سخن خواهیم گفت ، ولى در اینجا همین اندازه مى گوئیم که قرائن نشان مى دهد او پیامبر نبود، بلکه مردى بود وارسته و مهذب که در میدان مبارزه با هواى نفس پیروز شده ، و خداوند نیز چشمه هاى علم و حکمت را در قلب او گشوده بود.

در عظمت مقام او همین بس که خدا اندرزهایش را در کنار سخنان خود قرار داده ، و در لابلاى آیات قرآن ذکر فرموده است ، آرى هنگامى که قلب انسان بر اثر پاکى و تقوى به نور حکمت روشن گردد، سخنان الهى بر زبانش ‍جارى مى شود و همان مى گوید که خدا مى گوید، و آن گونه مى اندیشد که خدا مى پسندد!

با این توضیح کوتاه به تفسیر آیات باز مى گردیم .

در نخستین آیه مى فرماید: ((ما به لقمان حکمت دادیم ، و به او گفتیم که براى خدا شکرگزارى کن ، چرا که هر کس شکر نعمت او را ادا کند، به سود خویش شکر کرده ، و هر کس کفران کند، زیانى به خدا نمى رساند، چرا که خداوند، بى نیاز و ستوده است )) (و لقد آتینا لقمان الحکمه ان اشکر لله و من یشکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان الله غنى حمید).

در اینکه ((حکمت )) چیست ؟ باید گفت براى ((حکمت )) معانى فراوانى ذکر کرده اند، مانند ((شناخت اسرار جهان هستى )) و ((آگاهى از حقایق قرآن )) و ((رسیدن به حق از نظر گفتار و عمل )) و ((معرفت و شناسائى خداوند)).

اما همه این معانى را مى توان یکجا جمع کرده و در تفسیر حکمت چنین گفت : حکمتى که قرآن از آن سخن مى گوید و خداوند به لقمان عطا فرموده بود ((مجموعه اى از معرفت و علم ، و اخلاق پاک و تقوا و نور هدایت )) بوده است .

در حدیثى از امام موسى بن جعفر (علیه السلام ) مى خوانیم : که در تفسیر این آیه براى ((هشام بن حکم )) فرمود: ((مراد از حکمت ، فهم و عقل است )).

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که در تفسیر این آیه فرمود: اوتى معرفه امام زمانه : ((حکمت این است که لقمان نسبت به امام و رهبر الهى عصر خود آگاهى داشت )).

روشن است هر یک از اینها یکى از شاخه هاى مفهوم وسیع حکمت محسوب مى شود و با هم منافاتى ندارد.

به هر حال ((لقمان )) به خاطر داشتن این حکمت به شکر پروردگارش ‍پرداخت او هدف نعمتهاى الهى و کاربرد آن را مى دانست ، و درست آنها را در همان هدفى که براى آن آفریده شده بودند به کار مى بست ، و اصلا حکمت همین است :

((به کار بستن هر چیز در جاى خود)) بنابراین ((شکر)) و ((حکمت )) به یک نقطه باز مى گردند.

در آیه ، ضمنا نتیجه ((شکران )) و ((کفران )) نعمتها به این صورت بیان شده که ((شکر نعمت به سود خود انسان )) و ((کفران نعمت نیز به زیان خود او است )) چرا که خداوند از همگان بى نیاز است ، اگر همه ممکنات ، شکرگزارى کنند چیزى بر عظمتش افزوده نمى شود، و ((اگر جمله کاینات کافر گردند، بر دامن کبریاش ننشیند گرد))!

((لام )) در جمله ان اشکر لله لام اختصاص است و ((لام )) در لنفسه لام نفع است بنابراین سود شکرگزارى که همان دوام نعمت ، و افزایش آن ، به اضافه ثواب آخرت است عائد خود انسان مى شود، همانگونه که زیان کفران فقط دامان خودش را مى گیرد.

تعبیر به ((غنى حمید))، اشاره به این است که شکرگزار در برابر افراد عادى یا چیزى به بخشنده نعمت مى دهد، و یا اگر چیزى نمى دهد با ستایش او مقامش را در انظار مردم بالا مى برد، ولى در مورد خداوند هیچیک از این دو

معنى ندارد، او از همگان بى نیاز است ، و شایسته ستایش همه ستایشگران ، فرشتگان حمد او مى گویند و تمام ذرات موجودات به تسبیح و حمد او مشغولند و اگر انسانى به زبان قال ، کفران کند، کمترین اثرى ندارد، حتى ذرات وجود خودش به زبان حال مشغول حمد و ثناى اویند!

قابل توجه است که ((شکر)) با ((صیغه مضارع )) که نشانه تداوم و استمرار است بیان شده ، و ((کفر)) با ((صیغه ماضى )) که حتى بر یک مرتبه نیز صادق است ، اشاره به اینکه کفران حتى براى یکبار ممکن است عواقب دردناکى بار آورد، اما شکرگزارى لازم است و مستمر و مداوم باشد، تا انسان مسیر تکاملى خود را طى کند.

بعد از معرفى لقمان و مقام علم و حکمت او به نخستین اندرز وى که در عین حال مهمترین توصیه به فرزندش مى باشد اشاره کرده چنین مى فرماید:

((به خاطر بیاور هنگامى را که لقمان به فرزندش ، در حالى که او را موعظه مى کرد، گفت : پسرم هیچ چیز را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیمى است )) (و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنى لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم ).

حکمت لقمان ایجاب مى کند که قبل از هر چیز به سراغ اساسى ترین مساله عقیدتى برود و آن مساءله ((توحید)) است ، توحید در تمام زمینه ها و ابعاد، زیرا هر حرکت تخریبى و ضد الهى از شرک سرچشمه مى گیرد، از دنیا پرستى مقام پرستى ، هوا پرستى ، و مانند آن که هر کدام شاخه اى از شرک محسوب مى شود.

همانگونه که اساس تمام حرکتهاى صحیح و سازنده ، توحید است ، تنها دل به خدا بستن و سر بر فرمان او نهادن و از غیر او بریدن و همه بتها را در آستان

کبریائى او در هم شکستن !

قابل توجه اینکه لقمان حکیم ، دلیل بر نفى شرک را این ذکر مى کند که شرک ظلم عظیم است ، آن هم با تعبیرى که از چند جهت ، تاءکید در بر دارد.

و چه ظلمى از این بالاتر که هم در مورد خدا انجام گرفته که موجود بى ارزشى را همتاى او قرار دهند، و هم درباره خلق خدا که آنها را به گمراهى بکشانند و با اعمال جنایتبار خود آنها را مورد ستم قرار دهند، و هم درباره خویشتن که از اوج عزت عبودیت پروردگار به قعر دره ذلت پرستش غیر او ساقط کنند!

دو آیه بعد در حقیقت جمله هاى معترضه اى است که در لابلاى اندرزهاى لقمان از سوى خداوند بیان شده است ، اما معترضه نه به معنى بى ارتباط، بلکه به معنى سخنان الهى که ارتباط روشنى با سخنان لقمان دارد، زیرا در این دو آیه ، بحث از نعمت وجود پدر و مادر و زحمات و خدمات و حقوق آنها است و قرار دادن شکر پدر و مادر در کنار شکر ((الله )).

بعلاوه تاءکیدى بر خالص بودن اندرزهاى لقمان به فرزندش نیز محسوب مى شود چرا که پدر و مادر با این علاقه وافر و خلوص نیت ممکن نیست جز خیر و صلاح فرزند را در اندرزهایشان بازگو کنند.

نخست مى فرماید: ((ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم )) (و وصینا الانسان بوالدیه ).

آنگاه به زحمات فوق العاده مادر اشاره کرده مى گوید: ((مادرش او را حمل کرد در حالى که هر روز ضعف و سستى تازه اى بر ضعف او افزوده مى شد)) (حملته امه وهنا على وهن ).

این مساءله از نظر علمى ثابت شده ، و تجربه نیز نشان داده که مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى مى شوند، چرا که شیره جان و مغز استخوانشان را به پرورش جنین خود اختصاص مى دهند، و از تمام مواد حیاتى وجود خود بهترینش را تقدیم او مى دارند.

به همین دلیل ، مادران در دوران باردارى گرفتار کمبود انواع ویتامینها مى شوند که اگر جبران نگردد ناراحتیهائى براى آنها به وجود مى آورد، حتى این مطلب در دوران رضاع و شیر دادن نیز ادامه مى یابد، چرا که ((شیر، شیره جان مادر است )).

لذا به دنبال آن مى افزاید: ((پایان دوران شیرخوارگى او دو سال است )) (و فصاله فى عامین ).

همانگونه که در جاى دیگر قرآن نیز اشاره شده است ((و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین )): ((مادران فرزندانشان را دو سال تمام شیر مى دهند)) (بقره – ۲۳۳).

البته منظور دوران کامل شیرخوارگى است هر چند ممکن است گاهى کمتر از آن انجام شود.

به هر حال مادر در این ۳۳ ماه (دوران حمل و دوران شیرخوارگى ) بزرگترین فداکارى را هم از نظر روحى و عاطفى ، و هم از نظر جسمى ، و هم از جهت خدمات در مورد فرزندش انجام مى دهد.

جالب اینکه در آغاز توصیه درباره هر دو مى کند ولى به هنگام بیان زحمات و خدمات تکیه روى زحمات مادر مى نماید تا انسان را متوجه ایثارگریها و حق عظیم او مى سازد.

سپس مى گوید: ((توصیه کردم که هم شکر مرا بجاى آور و هم شکر پدر و مادرت را)) (ان اشکر لى و لوالدیک ).

شکر مرا بجا آور که خالق و منعم اصلى توام و چنین پدر و مادر مهربانى به تو داده ام و هم شکر پدر و مادرت را که واسطه این فیض و عهده دار انتقال نعمتهاى من به تو مى باشند.

و چقدر جالب و پر معنى است که شکر پدر و مادر درست در کنار شکر خدا قرار گرفته .

و در پایان آیه با لحنى که خالى از تهدید و عتاب نیست مى فرماید: ((بازگشت همه شما به سوى من است )) (الى المصیر).

آرى اگر در اینجا کوتاهى کنید در آنجا تمام این حقوق و زحمات و خدمات مورد بررسى قرار مى گیرد و مو به مو حساب مى شود، باید از عهده حساب الهى در مورد شکر نعمتهایش ، و همچنین در مورد شکر نعمت وجود پدر و مادر و عواطف پاک و بى آلایش آنها بر آئید.

بعضى از مفسران در اینجا به نکته اى توجه کرده اند که در قرآن مجید تاءکید بر رعایت حقوق پدر و مادر کرارا آمده است ، اما سفارش نسبت به فرزندان کمتر دیده مى شود (جز در مورد نهى از کشتن فرزندان که یک عادت شوم و زشت استثنائى در عصر جاهلیت بوده است ).

این به خاطر آن است که پدر و مادر به حکم عواطف نیرومندشان کمتر ممکن است فرزندان را به دست فراموشى بسپارند، در حالى که زیاد دیده شده است که فرزندان ، پدر و مادر را مخصوصا به هنگام پیرى و از کار افتادگى فراموش مى کنند، و این دردناکترین حالت براى آنها و بدترین ناشکرى براى فرزندان محسوب مى شود.

و از آنجا که توصیه به نیکى در مورد پدر و مادرممکن است این توهم را براى بعضى ایجاد کند که حتى در مساءله عقائد و کفر و ایمان ، باید با آنها مماشات کرد، در آیه بعد مى افزاید: ((هرگاه آن دو، تلاش و کوشش کنند که چیزى را شریک من قرار دهى که از آن (حداقل ) آگاهى ندارى ، از آنها اطاعت مکن )) (و ان جاهداک على ان تشرک بى ما لیس لک به علم فلا تطعهما).

هرگز نباید رابطه انسان و پدر و مادرش ، مقدم بر رابطه او با خدا باشد، و هرگز نباید عواطف خویشاوندى حاکم بر اعتقاد مکتبى او گردد.

تعبیر به ((جاهداک )) اشاره به این است که پدر و مادر گاه به گمان اینکه سعادت فرزند را مى خواهند، تلاش و کوشش مى کنند که او را به عقیده انحرافى خود بکشانند، و این در مورد همه پدران و مادران دیده مى شود.

وظیفه فرزندان این است که هرگز در برابر این فشارها تسلیم نشوند، و استقلال فکرى خود را حفظ کرده ، عقیده توحید را با هیچ چیز معاوضه نکنند.

ضمنا جمله ((ما لیس لک به علم )) (چیزى که به آن علم و آگاهى ندارى ) اشاره به این است که اگر فرضا دلائل بطلان شرک را نادیده بگیریم ، حداقل دلیلى بر اثبات آن نیست ، و هیچ شخص بهانه جوئى نیز نمى تواند دلیلى بر اثبات شرک اقامه کند.

از این گذشته اگر شرک حقیقتى داشت ، باید دلیلى بر اثبات آن وجود داشته باشد، و چون دلیلى بر اثبات آن نیست خود دلیلى بر بطلان آن مى باشد.

باز از آنجا که ممکن است ، این فرمان ، این توهم را به وجود آورد که در برابر پدر و مادر مشرک ، باید شدت عمل و بى حرمتى به خرج داد، بلا فاصله اضافه مى کند که عدم اطاعت آنها در مساءله کفر و شرک ، دلیل بر قطع رابطه مطلق با آنها نیست بلکه در عین حال ((با آنها در دنیا به طرز شایسته اى رفتار کن )) (و صاحبهما فى الدنیا معروفا).

از نظر دنیا و زندگى مادى با آنها مهر و محبت و ملاطفت کن ، و از نظر اعتقاد و برنامه هاى مذهبى ، تسلیم افکار و پیشنهادهاى آنها نباش ، این درست نقطه اصلى اعتدال است که حقوق خدا و پدر و مادر، در آن جمع است .

لذا بعدا مى افزاید: ((راه کسانى را پیروى کن که به سوى من باز گشته اند)) راه پیامبر و مؤ منان راستین (و اتبع سبیل من اناب الى ).

چرا که بعد از آن ((بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه در دنیا عمل مى کردید آگاه مى سازم )) و بر طبق آن پاداش و کیفر مى دهم (ثم الى مرجعکم فانبئکم بما کنتم تعملون ).

نفى و اثباتهاى پى در پى ، و امر و نهى ها در آیات فوق ، براى این است که مسلمانان در این گونه مسائل که در بدو نظر تضادى در میان انجام دو وظیفه لازم تصور مى شود خط اصلى را پیدا کنند، و بدون کمترین افراط و تفریط، در مسیر صحیح قرار گیرند، و این دقت و ظرافت قرآن در این ریزه کاریها، از چهره هاى فصاحت و بلاغت عمیق آن است .

به هر حال آیه فوق کاملا شبیه چیزى است که در آیه ۸ سوره عنکبوت آمده است که مى گوید: و وصینا الانسان بوالدیه حسنا و ان جاهداک لتشرک بى ما لیس لک به علم فلا تطعهما الى مرجعکم فانبئکم بما کنتم تعملون ).

و درباره آن شان نزولى در بعضى از تفاسیر نقل شده است که در ذیل آیه ۸ سوره عنکبوت آوردیم .

آیه و ترجمه ۱۶ تا ۱۹

یَبُنىَّ إِنهَا إِن تَک مِثْقَالَ حَبَّهٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَکُن فى صخْرَهٍ أَوْ فى السمَوَتِ أَوْ فى الاَرْضِ یَأْتِ بهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ(۱۶)

یَبُنىَّ أَقِمِ الصلَوهَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ اصبرْ عَلى مَا أَصابَک إِنَّ ذَلِک مِنْ عَزْمِ الاُمُورِ(۱۷)

وَ لا تُصعِّرْ خَدَّک لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فى الاَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا یحِب کلَّ مخْتَالٍ فَخُورٍ(۱۸)

وَ اقْصِدْ فى مَشیِک وَ اغْضض مِن صوْتِک إِنَّ أَنکَرَ الاَصوَتِ لَصوْت الحَْمِیرِ(۱۹) ترجمه :    

۱۶ – پسرم ! اگر باندازه سنگینى دانه خردلى (عمل نیک یا بد) باشد و در دل سنگى یا در گوشه اى از آسمانها و زمین قرار گیرد خداوند آنرا (در قیامت براى حساب ) مى آورد، خداوند دقیق و آگاه است .

۱۷ – پسرم ! نماز را بر پا دار، و امر به معروف و نهى از منکر کن ، و در برابر مصائبى که به تو مى رسد با استقامت و شکیبا باش که این از کارهاى مهم و اساسى

۱۸ – (پسرم !) با بى اعتنائى از مردم روى مگردان ، و مغرورانه بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبر مغرورى را دوست ندارد.

۱۹ – (پسرم !) در راه رفتن اعتدال را رعایت کن ، از صداى خود بکاه (و هرگز فریاد مزن ) که زشتترین صداها صداى خران است .

تفسیر:    

همچون کوه بایست و با مردم خوشرفتارى کن !

نخستین اندرز لقمان پیرامون مساله توحید و مبارزه با شرک بود، دومین اندرز او در باره حساب اعمال و معاد است که حلقه مبدء و معاد را تکمیل مى کند.

مى گوید: ((پسرم ! اگر اعمال نیک و بد، حتى به اندازه سنگینى خردلى باشد، در درون صخره اى یا در گوشه اى از آسمان یا درون زمین جاى گیرد، خدا آن را در دادگاه قیامت حاضر مى کند، و حساب آن را مى رسد چرا که خداوند دقیق و آگاه است )) (یا بنى انها ان تک مثقال حبه من خردل فتکن فى صخره او فى السماوات او فى الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر).

((خردل )) گیاهى است که داراى دانه هاى سیاه بسیار کوچکى است که در کوچکى و حقارت ضرب المثل مى باشد.

اشاره به اینکه اعمال نیک و بد هر قدر کوچک و کم ارزش ، و هر قدر مخفى و پنهان باشد، همانند خردلى که در درون سنگى در اعماق زمین ، یا در گوشه اى از آسمانها مخفى باشد، خداوند لطیف و خبیر که از تمام موجودات کوچک و بزرگ و صغیر و کبیر در سراسر عالم هستى آگاه است آن را براى حساب ، و پاداش و کیفر حاضر مى کند، و چیزى در این دستگاه گم نمى شود!

ضمیر در ((انها)) به ((حسنات و سیئات و اعمال نیک و بد)) باز مى گردد.

توجه به این آگاهى پروردگار از اعمال انسان ، و محفوظ ماندن همه نیکیها و بدیها در کتاب علم پروردگار و نابود نشدن چیزى در این عالم هستى ، خمیر مایه همه اصلاحات فردى و اجتماعى است و نیروى محرک قوى به سوى خیرات و باز دارنده مؤ ثر از شرور و بدیها است .

ذکر ((سماوات )) و ((ارض )) بعد از بیان ((صخره )) در حقیقت از قبیل ذکر عام بعد از خاص است .

در حدیثى که در ((اصول کافى )) از ((امام باقر)) (علیه السلام ) نقل شده مى خوانیم : اتقوا المحقرات من الذنوب ، فان لها طالبا، یقول احدکم اذنب و استغفر، ان الله عز وجل یقول سنکتب ما قدموا و آثارهم و کل شى ء احصیناه فى امام مبین ، و قال عز وجل : انها ان تک مثقال حبه من خردل فتکن فى صخره او فى السماوات او فى الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر:

((از گناهان کوچک بپرهیزید چرا که سرانجام کسى از آن باز خواست مى کند، گاهى بعضى از شما مى گویند ما گناه مى کنیم و به دنبال آن استغفار مى نمائیم ، در حالى که خداوند عز وجل مى گوید: ما تمام آنچه آنها از پیش ‍فرستاده اند و همچنین آثارشان را، و همه چیز را در لوح محفوظ احصا کرده ایم ، و نیز فرموده : اگر اعمال نیک و بد حتى به اندازه سنگینى دانه خردلى باشد در دل صخره اى یا در گوشه اى از آسمان یا اندرون زمین ، خدا آن را حاضر مى کند چرا که خداوند لطیف و خبیر است )).

بعد از تحکیم پایه هاى مبدء و معاد که اساس همه اعتقادات مکتبى است به مهمترین اعمال یعنى مساله نماز پرداخته ، مى گوید:

((پسرم نماز را بر پا دار)) (یا بنى اقم الصلوه ).

چرا که نماز مهمترین پیوند تو با خالق است ، نماز قلب تو را بیدار و روح تو را مصفى ، و زندگى تو را روشن مى سازد.

آثار گناه را از جانت مى شوید، نور ایمان را در سراى قلبت پرتوافکن مى دارد، و تو را از فحشاء و منکرات باز مى دارد.

بعد از برنامه نماز به مهمترین دستور اجتماعى یعنى امر به معروف و نهى از منکر پرداخته مى گوید: ((مردم را به نیکیها و معروف دعوت کن و از منکرات و زشتیها باز دار)) (و اءمر بالمعروف و انه عن المنکر).

و بعد از این سه دستور مهم عملى به مساله صبر و استقامت که در برابر ایمان همچون سر نسبت به تن است ، پرداخته مى گوید: ((در برابر مصائب و مشکلاتى که بر تو وارد مى شود، صابر و شکیبا باش که این از وظائف حتمى و کارهاى اساسى هر انسانى است )) (و اصبر على ما اصابک ان ذلک من عزم الامور).

مسلم است که در همه کارهاى اجتماعى مخصوصا در برنامه امر به معروف و نهى از منکر، مشکلات فراوانى وجود دارد، و سود پرستان سلطه جو، و گنهکاران آلوده و خودخواه ، به آسانى تسلیم نمى شوند، و حتى در مقام اذیت و آزار، و متهم ساختن آمران به معروف و ناهیان از منکر بر مى آیند که بدون صبر و استقامت و شکیبائى هرگز نمى توان بر این مشکلات پیروز شد.

((عزم )) به معنى اراده محکم است و تعبیر به ((عزم الامور)) در اینجا یا به معنى کارهائى است که دستور مؤ کد از سوى پروردگار به آن داده شده است و یا کارهائى که انسان باید نسبت به آن عزم آهنین و تصمیم راسخ داشته باشد، و هر کدام از این دو معنى باشد اشاره به اهمیت آنست .

تعبیر ((ذلک )) اشاره به صبر و شکیبائى است و این احتمال نیز وجود دارد که به همه امورى که در آیه فوق ذکر شده ، از جمله نماز و امر به معروف و نهى

از منکر، باز گردد، ولى در بعضى دیگر از آیات قرآن این تعبیر بعد از مساله صبر مطرح شده که احتمال اول را تقویت مى کند.

سپس لقمان به مسائل اخلاقى در ارتباط با مردم و خویشتن پرداخته ، نخست تواضع و فروتنى و خوشروئى را توصیه کرده مى گوید: ((با بى اعتنائى از مردم روى مگردان )) (و لا تصعر خدک للناس ).

((و مغرورانه بر روى زمین راه مرو)) (و لا تمش فى الارض ‍مرحا).

((چرا که خداوند هیچ متکبر مغرورى را دوست نمى دارد)) (ان الله لا یحب کل مختال فخور).

((تصعر)) از ماده ((صعر)) در اصل یکنوع بیمارى است که به شتر دست مى دهد و گردن خود را کج مى کند.

((مرح )) (بر وزن فرح ) به معنى غرور و مستى ناشى از نعمت است .

((مختال )) از ماده ((خیال ))، و ((خیلاء)) به معنى کسى است که با یک سلسله تخیلات و پندارها خود را بزرگ مى بیند.

((فخور)) از ماده ((فخر)) به معنى کسى است که نسبت به دیگران فخر فروشى مى کند (تفاوت مختال و فخور در این است که اولى اشاره به تخیلات کبرآلود ذهنى است ، و دومى به اعمال کبر آمیز خارجى است ).

و به این ترتیب لقمان حکیم در اینجا از دو صفت بسیار زشت ناپسند که مایه از هم پاشیدن روابط صمیمانه اجتماعى است اشاره مى کند: یکى تکبر و بى اعتنائى ، و دیگر غرور و خودپسندى است که هر دو در این جهت مشترکند که انسان را در عالمى از توهم و پندار و خود برتربینى فرو مى برند، و رابطه او را از دیگران قطع مى کنند.

مخصوصا با توجه به ریشه لغوى ((صعر)) روشن مى شود که این گونه صفات

یکنوع بیمارى روانى و اخلاقى است ، یکنوع انحراف در تشخیص و تفکر است ، و گر نه یک انسان سالم از نظر روح و روان هرگز گرفتار اینگونه پندارها و تخیلات نمى شود.

ناگفته پیدا است که منظور ((لقمان ))، تنها مساله روى گرداندن از مردم و یا راه رفتن مغرورانه نیست ، بلکه منظور مبارزه با تمام مظاهر تکبر و غرور است اما از آنجا که این گونه صفات قبل از هر چیز خود را در حرکات عادى و روزانه نشان مى دهد، انگشت روى این مظاهر خاص گذارده است .

در آیه بعد دو برنامه دیگر اخلاقى را که جنبه اثباتى دارد – در برابر دو برنامه گذشته که جنبه نفى داشت – بیان کرده مى گوید: ((پسرم ! در راه رفتنت اعتدال را رعایت کن )) (و اقصد فى مشیک ).

((و در سخن گفتنت نیز رعایت اعتدال نما و از صداى خود بکاه و فریاد مزن )) (و اغضض من صوتک ).

((چرا که زشت ترین صداها صداى خران است !)) (ان انکر الاصوات لصوت الحمیر).

در واقع در این دو آیه از دو صفت ، نهى ، و به دو صفت ، امر شده :

((نهى )) از ((خود برتربینى ))، و ((خودپسندى ))، که یکى سبب مى شود انسان نسبت به بندگان خدا تکبر کند، و دیگرى سبب مى شود که انسان خود را در حد کمال پندارد، و در نتیجه درهاى تکامل را بروى خود ببندد هر چند خود را با دیگرى مقایسه نکند.

گر چه این دو صفت غالبا تواءمند، و ریشه مشترک دارند ولى گاه از هم جدا مى شوند.

و ((امر)) به رعایت اعتدال در ((عمل )) و ((سخن ))، زیرا تکیه روى اعتدال در راه رفتن یا آهنگ صدا در حقیقت به عنوان مثال است .

و براستى کسى که این صفات چهارگانه را دارد انسان موفق و خوشبخت و پیروزى است ، در میان مردم محبوب ، و در پیشگاه خدا عزیز است .

قابل توجه اینکه ممکن است در محیط زندگى ما صداهائى ناراحت کننده تر از صداى خران باشد (مانند صداى کشیده شدن بعضى از قطعات فلزات به یکدیگر که انسان به هنگام شنیدنش احساس مى کند، گوشت اندامش فرو مى ریزد!) ولى بدون شک این صداها جنبه عمومى و همگانى ندارد. بعلاوه ناراحت کننده بودن با زشت تر بودن فرق دارد، آنچه به راستى از صداهاى معمولى که انسان مى شنود از همه زشتتر است همان صداى الاغ مى باشد، که نعره ها و فریادهاى مغروران و ابلهان به آن تشبیه شده است .

نه تنها زشتى از نظر بلندى صدا و طرز آن ، بلکه گاه به جهت بى دلیل بودن ، چرا که به گفته بعضى از مفسران صداى حیوانات دیگر غالبا به واسطه نیازى است ، اما این حیوان گاهى بى جهت و بدون هیچگونه نیاز و بى هیچ مقدمه فریاد را وقت و بى وقت سر مى دهد!

و شاید به همین دلیل است که در بعضى از روایات نقل شده که هر گاه صداى الاغ بلند مى شود شیطانى را دیده است .

بعضى گفته اند فریاد هر حیوانى تسبیح خدا است جز صداى الاغ !

به هر حال از همه این سخنها که بگذریم زشت بودن این صدا از میان صداها نیاز به بحث و گفتگو ندارد.

و اگر مى بینیم در بعضى از روایات که از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده این آیه به عطسه اى که با صوت بلند ادا مى شود، و یا داد و فریاد به هنگام سخن گفتن تفسیر گردیده در حقیقت بیان مصداق روشنى از آن است .

آیه و ترجمه ۲۰ تا ۲۴

أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سخَّرَ لَکُم مَّا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ وَ أَسبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظهِرَهً وَ بَاطِنَهً وَ مِنَ النَّاسِ مَن یجَدِلُ فى اللَّهِ بِغَیرِ عِلْمٍ وَ لا هُدًى وَ لا کِتَبٍ مُّنِیرٍ(۲۰)

وَ إِذَا قِیلَ لهَُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ ءَابَاءَنَا أَ وَ لَوْ کانَ الشیْطنُ یَدْعُوهُمْ إِلى عَذَابِ السعِیرِ(۲۱)

وَ مَن یُسلِمْ وَجْهَهُ إِلى اللَّهِ وَ هُوَ محْسِنٌ فَقَدِ استَمْسک بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَى وَ إِلى اللَّهِ عَقِبَهُ الاُمُورِ(۲۲)

وَ مَن کَفَرَ فَلا یحْزُنک کُفْرُهُ إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا إِنَّ اللَّهَ عَلِیمُ بِذَاتِ الصدُورِ(۲۳)

نُمَتِّعُهُمْ قَلِیلاً ثمَّ نَضطرُّهُمْ إِلى عَذَابٍ غَلِیظٍ(۲۴)

ترجمه :    

۲۰ – آیا ندیدى خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر شما کرده و نعمتهاى خود را – چه نعمتهاى ظاهر و چه نعمتهاى باطن – بر شما گسترده و افزون ساخته است ؟ ولى بعضى از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنى در باره خدا مجادله مى کنند.

۲۱ – هنگامى که به آنها گفته شود از آنچه خدا نازل کرده پیروى کنید، مى گویند: نه ، ما از چیزى پیروى مى کنیم که پدران خود را بر آن یافتیم ! آیا حتى اگر شیطان آنها را دعوت به عذاب آتش فروزان کند (باز هم تبعیت مى کنند)؟!

۲۲ – کسى که روح خود را تسلیم خدا کند در حالى که نیکوکار باشد به دستگیره محکمى چنگ زده (و به تکیه گاه مطمئنى تکیه کرده است ) و عاقبت همه کارها به سوى خدا است .

۲۳ – و کسى که کافر شود کفر او تو را غمگین نسازد، بازگشت همه آنها به سوى ما است ، و ما آنها را از اعمالى که انجام داده اند (و نتایج شوم آن ) آگاه خواهیم ساخت ، خداوند از آنچه در درون سینه ها است آگاه است .

۲۴ – ما کمى از متاع دنیا را در اختیار آنان مى گذاریم سپس آنها را مجبور به تحمل عذاب شدید مى کنیم .

تفسیر:

تکیه گاه مطمئن !

بعد از پایان اندرزهاى دهگانه لقمان در زمینه مبداء و معاد و راه و رسم زندگى و برنامه هاى اجتماعى و اخلاقى قرآن براى تکمیل آن به سراغ بیان نعمتهاى الهى مى رود تا حس شکرگزارى مردم را برانگیزد، شکرى که سرچشمه ((معرفه الله )) و انگیزه اطاعت فرمان او مى شود.

روى سخن را به همه انسانها کرده مى گوید: ((آیا ندیدید خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر فرمان شما کرد که در مسیر منافع و سود شما حرکت کنند))؟ (الم تروا ان الله سخر لکم ، ما فى السموات و ما فى الارض ).

تسخیر موجودات آسمانى و زمینى براى انسان مفهوم وسیعى دارد که هم شامل امورى مى شود که در قبضه اختیار او است و با میل و اراده اش در مسیر منافع خود به کار مى گیرد، مانند بسیارى از موجودات زمینى ، یا امورى که در اختیار انسان نیست اما خداوند آنها را مامور ساخته که به انسان خدمت کند، همچون خورشید و ماه .

بنابر این ، همه موجودات مسخر فرمان خدا در طریق سود انسانها هستند خواه مسخر فرمان انسان باشند یا نه ، و به این ترتیب لام در ((لکم )) به اصطلاح لام منفعت است .

سپس مى افزاید: ((خداوند نعمتهاى خود را – اعم از نعمتهاى ظاهر و باطن – بر شما گسترده و افزون ساخت )) (و اسبغ علیکم نعمه ظاهره و باطنه ).

((اسبغ )) از ماده ((سبغ )) (بر وزن صبر) در اصل به معنى پیراهن یا زره گشاد و وسیع و کامل است ، سپس به نعمت گسترده و فراوان نیز اطلاق شده است .

در اینکه منظور از نعمتهاى ((ظاهر)) و ((باطن )) در این آیه چیست ؟ مفسران بسیار سخن گفته اند.

بعضى نعمت ((ظاهر)) را چیزى مى دانند که براى هیچکس قابل انکار نیست همچون آفرینش و حیات و انواع روزیها، و نعمتهاى ((باطن )) را اشاره به امورى مى دانند که بدون دقت و مطالعه قابل درک نیست (مانند بسیارى از قدرتهاى روحى و غرائز سازنده ).

بعضى نعمت ((ظاهر)) را اعضاى ظاهر و نعمت ((باطن )) را قلب شمرده اند.

بعضى دیگر نعمت ((ظاهر)) را زیبائى صورت و قامت راست و سلامت اعضاء و نعمت ((باطن )) را ((معرفه الله )) دانسته اند.

در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که ((ابن عباس )) از آن حضرت در این زمینه سؤ ال کرد، فرمود: ((ابن عباس ! نعمت ظاهر اسلام است ، و آفرینش کامل و منظم تو بوسیله پروردگار و روزى هائى که به تو ارزانى داشته .

و اما نعمت باطن ، پوشاندن زشتیهاى اعمال تو و رسوا نکردنت در برابر مردم است )).

در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : ((نعمت آشکار، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و معرفه الله و توحید است که پیامبر آورده ، و اما نعمت پنهان ، ولایت ما اهلبیت و پیمان دوستى با ما است )).

ولى در حقیقت هیچگونه منافاتى در میان این تفسیرها وجود ندارد و هر کدام یکى از مصداقهاى روشن نعمت ظاهر و باطن را بیان مى کند، بى آنکه مفهوم گسترده آن را محدود سازد.

و در پایان آیه از کسانى سخن مى گوید که نعمتهاى بزرگ الهى را که از درون و برون ، انسان را احاطه کرده ، کفران مى کنند، و به جدال و ستیز در برابر حق برمى خیزند، مى فرماید: ((بعضى از مردم هستند که در باره خداوند بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنى ، مجادله مى کنند)) (و من الناس من یجادل فى الله بغیر علم و لا هدى و لا کتاب منیر). و بجاى اینکه بخشنده آنهمه نعمتهاى آشکار و نهان را بشناسند، رو به سوى شرک و انکار، از سر جهل و لجاجت مى آورند.

در اینکه فرق در میان ((علم )) و ((هدایت )) و ((کتاب منیر)) چیست ؟ شاید بهترین بیان این باشد که ((علم )) اشاره به ادراکاتى است که انسان از طریق عقل و خرد خویش درک مى کند، و ((هدى )) اشاره به معلمان و رهبران الهى و آسمانى و دانشمندانى است که مى توانند در این مسیر دست او را بگیرند و به سر منزل مقصود برسانند، و منظور از ((کتاب منیر)) کتابهاى آسمانى مى باشد که از طریق وحى ، قلب و جان انسان را پر فروغ مى سازند.

در حقیقت این گروه لجوج نه خود دانشى دارند، و نه به دنبال راهنما و رهبرى هستند، و نه از وحى الهى استمداد مى جویند، و چون راه هدایت در این سه امر منحصر است لذا با ترک آنها به وادى گمراهى و وادى شیاطین کشیده شده اند.

آیه بعد به منطق ضعیف و سست این گروه گمراه اشاره کرده مى گوید: ((هنگامى که به آنها گفته شود، از آنچه خداوند نازل کرده پیروى کنید مى گویند: نه ، ما از چیزى پیروى مى کنیم که پدران خود را بر آن یافتیم ))! (و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما وجدنا علیه آبائنا).

و از آنجا که پیروى از نیاکان جاهل و منحرف ، جزء هیچ یک از طرق سه گانه هدایت آفرین فوق نیست ، قرآن از آن به عنوان راه شیطانى یاد کرده مى فرماید: ((آیا حتى اگر شیطان آنها را دعوت به عذاب آتش فروزان کند باز هم باید از او تبعیت کنند))؟! (او لو کان الشیطان یدعوهم الى عذاب السعیر).

در حقیقت قرآن در اینجا پوشش پیروى از سنت نیاکان را که ظاهرى فریبنده دارد کنار مى زند و چهره واقعى عمل آنها را که همان پیروى از شیطان در مسیر آتش دوزخ و جهنم است آشکار مى سازد.

آرى رهبرى شیطان به تنهائى کافى است که انسان با آن مخالفت کند، هر چند در لفافه هاى دعوت به سوى حق بوده باشد که مسلما یک پوشش ‍انحرافى است و دعوت به سوى آتش دوزخ نیز به تنهائى کافى براى مخالفت است هر چند دعوت کننده مجهول الحال باشد، حال اگر دعوت کننده شیطان و دعوتش به سوى آتش افروخته جهنم باشد تکلیف روشن است .

آیا هیچ عاقلى دعوت پیامبران الهى را به سوى بهشت رها مى کند و به دنبال دعوت شیطان به سوى جهنم مى رود؟!

سپس به بیان حال دو گروه مؤ من خالص و کفار آلوده پرداخته ، آنها را در مقایسه با یکدیگر و مقایسه با آنچه در مورد پیروان شیطان و مقلدان کور و کر نیاکان بیان کرده ، مورد توجه قرار مى دهد، مى گوید: ((کسى که قلب و جان خود را تسلیم خدا کند و در آستان پروردگار سر تسلیم و اطاعت فرود آورد در حالى که محسن و نیکوکار باشد به دستگیره محکمى چنگ زده است )) (و من یسلم وجهه الى الله و هو محسن فقد استمسک بالعروه الوثقى ).

منظور از ((تسلیم وجه براى خدا)) در حقیقت اشاره به توجه کامل با تمام وجود به ذات پاک پروردگار است زیرا ((وجه )) (به معنى صورت ) به خاطر آنکه شریفترین عضو بدن و مرکز مهمترین حواس انسانى است به عنوان کنایه از ذات او به کار مى رود.

تعبیر به ((هو محسن )) از قبیل ذکر عمل صالح بعد از ایمان است .چنگ زدن به دستگیره محکم تشبیه لطیفى از این حقیقت است که انسان براى نجات از قعر دره مادیگرى و ارتقاء به بلندترین قله هاى معرفت و معنویت و روحانیت نیاز به یک وسیله محکم و مطمئن دارد این وسیله چیزى جز ایمان و عمل صالح نیست ، غیر آن ، همه پوسیده و پاره شدنى و مایه سقوط و مرگ است ، علاوه بر این آنچه باقى مى ماند این وسیله است ، و بقیه همه فانى و نابود شدنى است .

و لذا در پایان آیه مى فرماید: ((عاقبت همه کارها به سوى خدا است )) (و الى الله عاقبه الامور).

در حدیثى که در تفسیر برهان از طرق اهل سنت از امام على بن موسى الرضا (علیهم السلام ) از پیامبر گرامى اسلام نقل شده چنین آمده : سیکون بعدى فتنه مظلمه ، الناجى منها من تمسک بالعروه الوثقى ، فقیل یا رسول الله و ما العروه الوثقى ؟ قال ولایه سید الوصیین ، قیل یا رسول الله و من سید الوصیین ؟ قال : امیر المؤ منین ، قیل یا رسول الله و من امیر المؤ منین ؟ قال مولى المسلمین و اما مهم بعدى ، قیل یا رسول الله و من مولى المسلمین و امامهم بعدک ؟ قال : اخى على بن ابى طالب (علیه السلام ): ((بعد از من فتنه اى تاریک و ظلمانى خواهد بود تنها کسانى از آن رهائى مى یابند که به عروه الوثقى چنگ زنند، عرض کردند: اى رسولخدا عروه الوثقى چیست ؟ فرمود: ولایت سید اوصیاء است .

عرض کردند یا رسول الله سید اوصیاء کیست ؟ فرمود: امیر مؤ منان .

عرض کردند امیر مؤ منان کیست ؟ فرمود مولاى مسلمانان و پیشواى آنان بعد از من ، باز براى اینکه پاسخ صریحترى بگیرند عرض کردند او کیست ؟ فرمود: برادرم على بن ابى طالب (علیه السلام )

روایات دیگرى نیز در همین ازمنه که منظور از ((عروه الوثقى )) دوستى اهلبیت (علیهم السلام ) یا دوستى آل محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یا امامان از فرزندان حسین (علیه السلام ) است نقل شده .

بارها گفته ایم که این تفسیرها بیان مصداقهاى روشن است ، و منافات با مصادیق دیگرى همچون توحید و تقوى و مانند آن ندارد.

سپس به بیان حال گروه دوم پرداخته مى گوید: ((کسى که کافر شود و این حقایق روشن را انکار کند، کفر او تو را غمگین نسازد)) (و من کفر فلا یحزنک کفره ).

چرا که تو وظیفه ات را به خوبى انجام داده اى ، او است که بر خویشتن ظلم و ستم مى کند.

این گونه تعبیرات که در قرآن مجید مکرر آمده است نشان مى دهد که پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از اینکه مشاهده مى کرد گروهى جاهل و لجوج ، راه خدا را با اینهمه دلائل روشن و نشانه هاى واضح ، ترک مى گویند و به بیراهه سر مى نهند، سخت رنج مى برد، و آنقدر غمگین ، و اندوهناک مى شد که بارها خداوند او را دلدارى مى دهد، و چنین است راه و رسم یک رهبر دلسوز.

و نیز نگران مباش که گروهى در دنیا با اینکه کفر مى ورزند و ظلم و ستم مى کنند، از نعمتهاى الهى متنعمند، و گرفتار مجازات نیستند، زیرا دیر نشده است ((بازگشت همه آنها به سوى ما است و ما آنها را از اعمالشان و نتائج تلخ و شوم آن ، آگاه مى سازیم )) (الینا مرجعهم فننبئهم بما عملوا).

نه تنها از اعمالشان آگاهیم که از نیات و اسرار درون دلهایشان نیز باخبریم ((زیرا خداوند از آنچه در درون سینه ها است آگاه است )) (ان الله علیم بذات الصدور).

این تعبیر که خداوند مردم را در قیامت از اعمالشان با خبر مى سازد یا از آنچه در آن اختلاف داشتند با خبر مى کند، در آیات فراوانى از قرآن مجید نازل شده است و با توجه به اینکه ((ننبئکم )) از ماده ((نبا)) مى باشد، و ((نباء))

طبق آنچه راغب در مفردات آورده به خبرى گفته مى شود که محتوا و فایده مهمى دارد و صریح و آشکار و خالى از هر گونه کذب است ، روشن مى شود که این تعبیرات اشاره به آن است که خداوند در قیامت چنان افشاگرى از اعمال انسانها مى کند که جاى هیچگونه اعتراض و انکار براى کسى باقى نمى ماند، آنچه را مردم در این دنیا انجام مى دهند و غالبا به دست فراموشى مى سپارند، همه را مو به مو ظاهر مى سازد، و براى حساب و جزا آماده مى کند.

حتى آنچه در دل انسان مى گذرد و هیچکس جز خدا از آن آگاه نیست ، همه را به صاحبان آنها گوشزد مى کند!.

سپس مى افزاید بهره آنها از زندگى دنیا تو را شگفت زده نکند، ((ما کمى از متاع دنیا در اختیار آنان مى گذاریم – و متاع دنیا هر چه باشد کم و ناچیز است – سپس آنها را بالاجبار به عذاب شدید مى کشانیم )) عذابى مستمر و دردناک (نمتعهم قلیلا ثم نضطرهم الى عذاب غلیظ).
این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد که آنها تصور نکنند، در این جهان از قبضه قدرت خداوند خارجند، خود او مى خواهد آنها را براى آزمایش و اتمام حجت و مقاصدى دیگر آزاد بگذارد، و همین متاع قلیل به آنها نیز از سوى او است ، و چقدر متفاوت است حال این گروه که ذلیلانه و بالاجبار به عذاب غلیظ الهى کشانده مى شوند با آنها که تمام وجودشان در اختیار خدا است و چنگ به عروه الوثقى زده اند، در دنیا پاک و نیکوکار زندگى مى کنند و در آخرت در جوار رحمت الهى متنعمند.

آیه و ترجمه ۲۵ تا ۳۰

وَ لَئن سأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الاَرْض لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الحَْمْدُ للَّهِ بَلْ أَکثرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ(۲۵)

للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ الاَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنىُّ الحَْمِیدُ(۲۶)

وَ لَوْ أَنَّمَا فى الاَرْضِ مِن شجَرَهٍ أَقْلَمٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سبْعَهُ أَبحُرٍ مَّا نَفِدَت کلِمَت اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ(۲۷)

مَّا خَلْقُکُمْ وَ لا بَعْثُکُمْ إِلا کنَفْسٍ وَحِدَهٍ إِنَّ اللَّهَ سمِیعُ بَصِیرٌ(۲۸)

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُولِجُ الَّیْلَ فى النَّهَارِ وَ یُولِجُ النَّهَارَ فى الَّیْلِ وَ سخَّرَ الشمْس وَ الْقَمَرَ کلُّ یجْرِى إِلى أَجَلٍ مُّسمًّى وَ أَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ(۲۹)

ذَلِک بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلىُّ الْکبِیرُ(۳۰)

ترجمه :    

۲۵ – هر گاه از آنها سؤ ال کنى چه کسى آسمانها و زمین را آفریده است مسلما مى گویند الله بگو الحمد لله (که خود شما معترفید) ولى اکثر آنها نمى دانند.

۲۶ – از آن خدا است آنچه در آسمانها و زمین است ، چرا که خداوند بى نیاز و شایسته ستایش است .

۲۷ – اگر آنچه روى زمین از درختان است قلم شوند، و دریا براى آن مرکب گردد، و هفت دریا به آن افزوده شود، اینها همه تمام مى شوند اما کلمات خدا پایان نمى گیرد، خداوند عزیز و حکیم است .

۲۸ – آفرینش و زندگى مجدد همه شما همانند یک فرد بیش نیست ، خداوند شنوا و بینا است

۲۹ – آیا ندیدى که خداوند شب را در روز و روز را در شب داخل مى کند؟ و خورشید و ماه را مسخر شما ساخته ؟ و هر کدام تا سر آمد معینى بحرکت خود ادامه مى دهند؟ خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است .

۳۰ – اینها همه دلیل بر آن است که خداوند حق است و آنچه غیر از او مى خوانند باطل است و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است .

تفسیر:     

ده وصف از اوصاف پروردگار

در شش آیه فوق مجموعه اى از صفات خداوند بیان شده است که در حقیقت ده صفت عمده یا ده اسم از اسماء الحسنى را بیان مى کند:

++غنى ، حمید، عزیز، حکیم ، سمیع ، بصیر، خبیر، حق ، على و کبیر.

این از یک نظر، و از سوى دیگر در آیه نخست از ((خالقیت )) خداوند سخن مى گوید و در آیه دوم از ((مالکیت مطلقه )) او در آیه سوم از ((علم بى انتهایش )) بحث مى کند و در آیه چهارم و پنجم از ((قدرت نامتناهیش )) و در آخرین آیه نتیجه مى گیرد کسى که داراى این صفات است ((حق )) است و غیر از او همه باطل و هیچ و پوچند.

با توجه به این بحث اجمالى ، به شرح آیات باز گردیم :

نخست مى فرماید: ((اگر از آنها سؤ ال کنى چه کسى آسمانها و زمین را آفریده است بطور قطع در پاسخ مى گویند ((الله )) (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله ).

این تعبیر که در آیات دیگر قرآن نیز دیده مى شود (سوره عنکبوت آیه ۶۳۶۱، زمر ۳۸، زخرف ۹) از یک سو دلیل بر این است که مشرکان هرگز منکر توحید خالق نبودند، و نمى توانستند خالقیت را براى بتها قائل شوند، تنها به شرک در عبادت و شفاعت بتها معتقد بودند.

و از سوى دیگر دلیل بر فطرى بودن توحید و تجلى این نور الهى در سرشت همه انسانها است .

سپس مى گوید حال که آنها به توحید خالق معترفند: ((بگو حمد و ستایش ‍مخصوص الله است که خالق همه چیز مى باشد نه بتها که خود مخلوق اویند، ولى اکثر آنها نمى دانند و نمى فهمند که عبادت باید منحصر به خالق جهان باشد)) (قل الحمد لله بل اکثرهم لا یعلمون ).

سپس به مساله ((مالکیت )) حق مى پردازد چرا که بعد از ثبوت خالقیت نیاز به دلیل دیگرى بر مالکیت او نیست ، مى فرماید: ((از آن خدا است آنچه در آسمان و زمین است )) (لله ما فى السموات و ما فى الارض ).

بدیهى است آن کس که ((خالق )) و ((مالک )) است مدبر امور جهان نیز مى باشد و به این ترتیب بخشهاى سه گانه توحید (توحید خالقیت ، توحید مالکیت و توحید ربوبیت ) ثابت مى گردد.

و کسى که چنین است از همه چیز بى نیاز و شایسته هر گونه ستایش است به همین دلیل در پایان آیه مى افزاید: ((خداوند غنى و حمید است )) (ان الله هو الغنى الحمید).

او غنى على الاطلاق ، و حمید از هر نظر است ، چرا که هر موهبتى در جهان است به او باز مى گردد، و هر کس هر چه دارد از او دارد، و خزائن همه خیرات به دست او است و این دلیل زنده غناى او مى باشد.

و از آنجا که ((حمد)) به معنى ستایش بر کار نیکى است که به اختیار از کسى سر مى زند و هر نیکى در جهان مى بینیم از سوى پروردگار است پس ‍همه ستایشها از آن او است ، حتى اگر ما زیبائى گل را مى ستائیم و جاذبه عشقهاى ملکوتى را توصیف مى کنیم و عظمت کار یک ایثارگر جانباز را ارج مى نهیم باز در حقیقت او را مى ستائیم که این زیبائى و آن جاذبه و عظمت نیز از او است ، پس او ((حمید على الاطلاق )) است .

آیه بعد ترسیمى از علم بى پایان خدا است ، که با ذکر مثالى بسیار گویا و رسا مجسم شده است :

قبلا ذکر این نکته را لازم مى دانیم که مطابق آنچه در تفسیر على بن ابراهیم آمده است : ((گروهى از یهود، هنگامى که پیرامون مساله روح از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سؤ ال کردند و قرآن در پاسخ آنها گفت : قل الروح من امر ربى و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا: ((روح از فرمان پروردگار من است ، و بهره شما از علم جز اندکى بیش نیست )) این سخن بر آنان گران آمد و از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پرسیدند که آیا این فقط در باره ما است ، فرمود: نه ، همه را شامل مى شود (حتى ما را).

ولى آنها افزودند اى محمد! تو در مورد خود گمان مى کنى بهره کمى از علم دارى در حالى که قرآن به تو داده شده ، و به ما هم تورات ، در قرآنت آمده است ((کسى که حکمت به او داده شده خیر کثیر به او داده شده است )) این سخنان با هم سازگار نیست !

در اینجا آیه و لو ان ما فى الارض من شجره اقلام … (آیه مورد بحث ) نازل شد، و روشن ساخت که علم انسان هر قدر هم گسترده باشد در برابر علم خداوند ذره بى مقدارى بیش نیست ، و آنچه نزد شما بسیار است نزد خدا بسیار کم است .

نظیر این روایت را از طریق دیگرى در ذیل آیه ۱۰۹ سوره کهف بیان کردیم .

به هر حال قرآن مجید براى ترسیم علم نامتناهى خداوند چنین مى گوید: ((اگر آنچه روى زمین از درختان است قلم شوند، و دریا براى آن مرکب گردد، و هفت دریا بر این دریا افزوده شود، تا علم خدا را بنویسند، اینها همه تمام مى شوند اما کلمات خدا پایان نمى گیرد، خداوند عزیز و حکیم است )) (و لو ان ما فى الارض من شجره اقلام و البحر یمده من بعده سبعه ابحر ما نفدت کلمات الله ان الله عزیز حکیم ).

((یمده )) از ماده ((مداء)) به معنى مرکب یا ماده رنگینى است که با آن مى نویسند، و در اصل از ((مد)) به معنى کشش گرفته شده زیرا خطوط به وسیله کشش قلم بر صفحه کاغذ پیدا مى شود.

بعضى از مفسران معنى دیگرى نیز براى آن نقل کرده اند و آن روغنى است که در چراغ مى ریزند و سبب روشنائى چراغ است ، و هر دو معنى در واقع به یک ریشه باز مى گردد.

((کلمات )) جمع ((کلمه )) است و در اصل به معنى الفاظى است که انسان با آن سخن مى گوید، سپس به معنى گسترده ترى اطلاق شده ، و آن هر چیزى است که مى تواند بیانگر مطلبى باشد، و از آنجا که مخلوقات گوناگون این جهان هر کدام بیانگر ذات پاک خدا و علم و قدرت اویند، به هر موجودى ((کلمه الله ))

اطلاق شده ، مخصوصا در مورد موجودات شریفتر و باعظمت تر، این تعبیر به کار رفته ، چنانکه در باره مسیح (علیه السلام ) در آیه ۱۷۱ سوره نساء مى خوانیم : انما المسیح عیسى بن مریم رسول الله و کلمته (نظیر همین معنى در آیه ۴۵ سوره آل عمران نیز آمده است ).

سپس به همین مناسبت ((کلمات الله )) به معنى علم و دانش پروردگار به کار رفته است .

اکنون باید درست بیندیشیم که براى نوشتن تمام معلومات یک انسان ، گاه یک قلم با مقدارى مرکب کفایت مى کند، حتى ممکن است با همین یک قلم انسانهاى دیگرى نیز مجموعه معلوماتشان را بر صفحه کاغذ بیاورند ولى قرآن مى گوید: اگر تمام درختان روى زمین قلم شوند، مى دانیم گاه از یک درخت تنومند از ساقه و شاخه هایش ، هزاران بلکه میلیونها قلم به وجود مى آید، و با در نظر گرفتن حجم عظیم درختان روى زمین و جنگلهائى که بسیارى از کوهها و دشتها را پوشانیده است ، و تعداد قلمهائى که از آن به وجود مى آید، و همچنین اگر تمام اقیانوسهاى روى زمین که تقریبا سه چهارم صفحه کره زمین را با عمق و ژرفاى بسیار پوشانیده است مرکب شوند، چه وضع عجیبى را براى نوشتن ایجاد مى کند و چقدر علوم و دانشها را با آن مى توان نوشت .

مخصوصا با توجه به افزوده شدن هفت دریاى دیگر به آن که هر کدام از آنها معادل تمام اقیانوسهاى روى زمین باشد، و بالاخص با توجه به اینکه عدد هفت در اینجا به معنى تعداد نیست بلکه براى تکثیر است و اشاره به دریاهاى بى حساب مى کند، روشن مى شود که وسعت دامنه علم خداوند تا چه حد گسترده است و تازه همه اینها پایان مى گیرد و باز علوم او پایان نخواهد گرفت .

آیا ترسیمى براى بى نهایت از این جالبتر و زیباتر به نظر مى رسد؟ این عدد به قدرى زنده و گویا است که امواج فکر انسان را در افقهاى بیکران و نامحدود با خود همراه مى برد، و غرق در حیرت و ابهت مى کند.

با توجه به این بیان گویا و روشن ، انسان احساس مى کند که معلوماتش در برابر آنچه در علم خدا است همچون یک صفر در برابر بى نهایت است ، و شایسته است فقط بگوید: ((دانش من به آنجا رسیده که به نادانى خود پى برده ام )) حتى تشبیه به قطره و دریا براى بیان این واقعیت نارسا به نظر مى رسد.

از جمله نکات لطیفى که در آیه به چشم مى خورد این است که ((شجره )) به صورت مفرد، و ((اقلام )) به صورت جمع آمده ، تا بیانگر تعداد فراوان قلمهائى باشد که از یک درخت با تمام ساقه و شاخه هایش به وجود مى آید.

و نیز تعبیر ((البحر)) به صورت مفرد و ((الف و لام جنس )) براى آن است که تمام اقیانوسهاى روى زمین را شامل شود، بخصوص اینکه تمام اقیانوسهاى جهان با هم مربوط و متصلند و در واقع در حکم یک دریاى پهناورند.

و جالب اینکه در باره ((قلمها)) سخن از قلمهاى اضافى و کمکى نمى کند اما در باره اقیانوسها سخن از هفت دریاى دیگر به میان مى آورد، چرا که به هنگام نوشتن قلم بسیار کم مصرف مى شود آنچه بیشتر مصرف مى گردد مرکب است .

انتخاب کلمه ((سبع )) (هفت ) در لغت عرب براى تکثیر شاید از این نظر باشد که پیشینیان عدد کرات منظومه شمسى را هفت مى دانستند (و در واقع آنچه از منظومه شمسى امروز نیز با چشم غیر مسلح دیده مى شود هفت کره بیش نیست ) و با توجه به اینکه ((هفته )) به صورت یک دوره کامل زمان هفت روز بیشتر نیست و تمام کره زمین را نیز به هفت منطقه تقسیم مى کردند و نام هفت اقلیم بر آن گذارده بودند، روشن مى شود که چرا هفت به عنوان یک عدد کامل در میان آحاد و براى بیان کثرت به کار رفته است .

بعد از ذکر علم بى پایان پروردگار، سخن از قدرت بى انتهاى او به میان مى آورد و مى فرماید: ((آفرینش همه شما و نیز برانگیخته شدن شما بعد از مرگ همانند یک فرد بیش نیست ، خداوند شنوا و بینا است )) (ما خلقکم و لا بعثکم الا کنفس واحده ان الله سمیع بصیر).

بعضى از مفسران گفته اند که جمعى از کفار قریش از روى تعجب و استبعاد در مساله معاد مى گفتند: خداوند ما را به گونه هاى مختلفى آفریده است و در طى مراحل گوناگون ، روزى نطفه بودیم و سپس علقه شدیم ، بعد مضغه گشتیم ، و سپس تدریجا به صورتهاى گوناگون در آمدیم ، چگونه خداوند همه ما را در یکساعت آفرینش جدیدى مى دهد؟

آیه مورد بحث نازل شد و به سخن آنها پاسخ گفت .

در حقیقت آنها از این نکته غافل بودند که مفاهیمى همچون ((سخت )) و ((آسان )) و ((کوچک )) و ((بزرگ )) براى موجوداتى همچون ما که قدرت محدودى داریم ، قابل تصور است ، ولى در برابر قدرت بى پایان حق ، همگى یکسان و برابر مى باشند، آفرینش یک انسان با آفرینش همه انسانها هیچ تفاوتى ندارد، و آفرینش یک موجود در یک لحظه یا در طول سالیان دراز در پیشگاه قدرت او یکسان است .

اگر تعجب کفار قریش از این بوده است که چگونه این طبایع مختلف ، و اشکال گوناگون و شخصیتهاى متنوع ، آن هم بعد از آنکه بدن انسان خاک شد و خاکها پراکنده گشتند و به هم آمیختند، چگونه ممکن است از هم جدا شوند و هر کدام به جاى خود باز گردند؟ پاسخ آن را علم بى پایان ، و قدرت بى انتهاى خداوند مى دهد.

او چنان روابطى در میان موجودات بر قرار ساخته که یک واحد همچون یک مجموعه ، و یک مجموعه همانند یک واحد است .

اصولا انسجام و به هم پیوستگى این جهان ، آنچنان است که هر کثرتى در آن به وحدت باز مى گردد، و خلقت مجموع انسانها از همان اصولى تبعیت مى کند که خلقت یک انسان تبعیت دارد.

و اگر تعجب آنها از کوتاهى زمان بوده که چگونه مراحلى را که انسان از حال نطفه تا دوران جوانى طى سالیان دراز طى مى کند ممکن است در لحظات کوتاهى طى شود؟ پاسخ آن را نیز قدرت پروردگار مى دهد، ما در جهان جانداران اطفال انسان را مى بینیم که باید مدتها طول بکشد تا راه رفتن را به خوبى یاد بگیرند یا قادر به استفاده از هر نوع غذا شوند، در حالى که جوجه ها را مى بینیم همینکه سر از تخم بیرون آوردند و متولد شدند برمى خیزند و راه مى روند و حتى بدون نیاز به مادر غذا مى خورند، اینها نشان مى دهد که این گونه مسائل در برابر قدرت خداوند، تاثیرى ندارد.

ذکر ((سمیع )) و ((بصیر)) بودن خداوند در پایان این آیه ، ممکن است پاسخ به ایراد دیگرى از ناحیه مشرکان باشد که به فرض همه انسانها با تنوع خلقتى که دارند و با تمام ویژگیهایشان در ساعت معینى برانگیخته شوند، ولى اعمال آنها و سخنانشان چگونه مورد حساب قرار مى گیرد؟ اعمال و گفتار امورى هستند که بعد از وجود نابود مى شوند.

قرآن پاسخ مى دهد خداوند شنوا و بینا است ، تمام سخنان آنها را شنیده و همه اعمالشان را دیده (بعلاوه فنا و نابودى مطلق در این جهان مفهوم ندارد، بلکه اعمال و اقوالشان همواره موجود خواهد بود).

از این گذشته جمله فوق تهدیدى است نسبت به این بهانه جویان که خداوند از گفتگوهاى شما براى سمپاشى در افکار عمومى بى خبر نیست ، و حتى از آنچه در دل دارید و بر زبان جارى نکرده اید نیز آگاه است .

آیه بعد تاءکید و بیان دیگرى است براى قدرت واسعه خداوند، روى سخن را به پیامبر کرده ، مى گوید: آیا ندیدى که خداوند شب را در روز، و روز را در شب داخل مى کند))؟ (الم تر ان الله یولج اللیل فى النهار و یولج النهار فى اللیل ).

و نیز آیا ندیدى که ((خداوند خورشید و ماه را در مسیر منافع انسانها مسخر ساخته ))؟ (و سخر الشمس و القمر).

و هر کدام تا سرآمد معینى به حرکت خود ادامه مى دهند (کل یجرى لاجل مسمى )

((و اینکه خداوند از آنچه انجام مى دهید آگاه است ))؟ (و ان الله بما تعملون خبیر).

((ولوج )) در اصل به معنى ((دخول )) است ، و داخل کردن شب در روز و روز در شب ممکن است اشاره به افزایش تدریجى و کوتاه شدن شب و روز در طول سال باشد که تدریجا از یکى کاسته ، و به صورت نامحسوسى بر دیگرى مى افزاید، تا فصول چهار گانه سال با ویژگیها و آثار پر برکتش ‍ظاهر گردد (تنها در دو نقطه از روى زمین است که این تغییر تدریجى و فصول چهارگانه نیست یکى نقطه حقیقى قطب شمال و جنوب است که در طول سال ، ششماه شب ، و ششماه روز مى باشد، و دیگرى خط باریک و دقیق استوا است که در تمام سال ، شب و روز یکسان است .

و یا اشاره به این باشد که تبدیل شب به روز، و روز به شب به خاطر وجود جو زمین بطور ناگهانى صورت نمى گیرد تا انسان و همه موجودات زنده را در برابر خطرات مختلف قرار دهد، بلکه نخستین اشعه آفتاب از هنگام طلوع فجر در اعماق تاریکى نفوذ کرده ، کم کم نفوذ بیشترى پیدا مى کند، تا تمام صفحه آسمان را بگیرد، درست بعکس چیزى که به هنگام پایان روز و دخول شب تحقق مى یابد.

این انتقال تدریجى و کاملا منظم و حساب شده از مظاهر قدرت خدا است . البته این دو تفسیر با هم منافاتى ندارند و ممکن است جمعا در معنى آیه منظور باشند.

در مورد تسخیر ((شمس )) و ((قمر)) و سایر کرات آسمانى براى انسانها – چنانکه قبلا هم گفته ایم – منظور تسخیر در راه خدمت به انسان است ، و به تعبیر دیگر لام در ((سخر لکم )) لام نفع است ، نه لام اختصاص ، و این تعبیر در قرآن مجید در مورد خورشید و ماه و شب و روز و نهرها و دریاها و کشتیها آمده است ، و همه اینها بیانگر عظمت شخصیت انسان و گستردگى نعمتهاى خداوند در مورد او است که تمام موجودات زمین و آسمان به فرمان خدا سرگشته و فرمانبردار او هستند و با اینحال شرط انصاف نیست که او فرمان نبرد.

جمله ((کل یجرى لاجل مسمى )) اشاره به این است که این نظام حساب شده و دقیق تا ابد ادامه نمى یابد، و پایان و سرانجامى دارد که همراه با پایان گرفتن دنیا است ، همان چیزى که در سوره ((تکویر)) چنین از آن یاد شده است : اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت : ((هنگامى که خورشید بى فروغ گردد و ستارگان به تیرگى گرایند…)).

ارتباط جمله ((ان الله بما تعملون خبیر)) با توجه به آنچه در بالا گفتیم با این بحث روشن مى شود، چرا که خداوندى که خورشید و ماه با عظمت را با آن حساب دقیق به کار گرفته ، و شب و روز را با آن نظم مخصوص هزاران و میلیونها سال وارد یکدیگر مى کند، چنین پروردگارى چگونه ممکن است از اعمال انسانها بى خبر بماند، آرى او هم اعمال را مى داند و هم نیات و اندیشه ها را. و در آخرین آیه مورد بحث به صورت یک نتیجه گیرى جامع و کلى مى فرماید: ((اینها دلیل بر آن است که خداوند حق است ، و آنچه غیر از او مى خوانند باطل است ، و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است )) (ذلک بان الله هو الحق و ان ما یدعون من دونه الباطل و ان الله هو العلى الکبیر).

مجموع بحثهائى که در آیات قبل پیرامون خالقیت و مالکیت و علم و قدرت بى انتهاى پروردگار آمده بود، این امور را اثبات کرد که ((حق )) تنها او است و غیر او زائل و باطل و محدود و نیازمند است ، و ((على و کبیر)) که از هر چیز برتر و از توصیف بالاتر است ذات پاک او مى باشد و به گفته شاعر:الا کل شى ء ما خلا الله باطل و کل نعیم لا محاله زائل :

((آگاه باشید هر چه جز خدا است باطل است و هر نعمتى سرانجام ، زوال پذیر است )).

این سخن را به تعبیر فلسفى مى توان چنین بیان کرد:

حق اشاره به وجود حقیقى و پایدار است ، و در این جهان آن وجود حقیقى که قائم بالذات و ثابت و بر قرار و جاودانى باشد تنها او است ، و بقیه هر چه هست در ذات خود وجودى ندارد و عین بطلان است که هستى خود را از طریق وابستگى به آن وجود حق پایدار پیدا مى کند، و هر لحظه نظر لطفش ‍را از آنها بر گیرد در ظلمات فنا و نیستى ، محو و ناپدید مى شود.

به این ترتیب هر قدر ارتباط موجودات دیگر به وجود حقتعالى بیشتر گردد

به همان نسبت حقانیت بیشترى کسب مى کند.

به هر حال همانگونه که گفتیم این آیات مجموعه اى از ده صفت از صفات برجسته خدا، و ده اسم از اسماء حسناى او است ، و مشتمل بر دلائل قوى و انکار ناپذیرى بر بطلان هر گونه شرک و لزوم توحید در تمام مراحل عبودیت است .

آیه و ترجمه ۳۱ و ۳۲

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْک تجْرِى فى الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِیرِیَکم مِّنْ ءَایَتِهِ إِنَّ فى ذَلِک لاَیَتٍ لِّکلِّ صبَّارٍ شکُورٍ(۳۱)

وَ إِذَا غَشِیهُم مَّوْجٌ کالظلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نجَّاهُمْ إِلى الْبرِّ فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَ مَا یجْحَدُ بِئَایَتِنَا إِلا کلُّ خَتَّارٍ کَفُورٍ(۳۲) ترجمه :    

ترجمه :

۳۱ – آیا ندیدى کشتیها بر صفحه دریاها به فرمان خدا، و به برکت نعمت او حرکت مى کنند؟ او مى خواهد گوشه اى از آیاتش را به شما نشان دهد که در اینها آیات و نشانه هائى است براى کسانى که شکیبا و شکرگزارند.

۳۲ – و هنگامى که موجى همچون ابرها (در سفرهاى دریائى ) آنها را بپوشاند (و بالاى سر آنها قرار گیرد) خدا را با اخلاص مى خوانند، اما هنگامى که آنها را به خشکى نجات داد بعضى راه اعتدال را پیش مى گیرند (و به ایمان خود وفادار مى مانند در حالى که بعضى دیگر فراموش کرده راه کفر پیش مى گیرند) و آیات ما را هیچکس جز پیمانشکنان کفران کننده انکار نمى کنند.

تفسیر:     

در گرداب بلا!

باز در دو آیه مورد بحث سخن از نعمتهاى خدا و دلائل توحید در آفاق و انفس است . در نخستین آیه سخن از دلیل نظم به میان مى آید، و در دومین آیه سخن توحید فطرى است و مجموعا بحثهائى را که در آیات قبل آمد تکمیل مى کند.

مى گوید: ((آیا ندیدى کشتیها بر صفحه دریاها به فرمان خدا، و به برکت نعمت او حرکت مى کنند))؟! (ا لم تر ان الفلک تجرى فى البحر بنعمه الله ).

((هدف این است که گوشه اى از آیات عظمتش را به شما نشان دهد)) (لیریکم من آیاته ).

آرى ((در اینها نشانه هائى است براى کسانى که بسیار شکیبا و شکرگزارند)) (ان فى ذلک لایات لکل صبار شکور).

بدون شک حرکت کشتیها بر صفحه اقیانوسها نتیجه مجموعه اى از قوانین آفرینش است :

حرکت منظم بادها از یکسو.

وزن مخصوص چوب یا مواردى که با آن کشتى را مى سازند از سوى دیگر.

میزان غلظت آب از سوى سوم .

و فشارى که از ناحیه آب بر اجسامى که در آن شناور مى شوند از سوى چهارم .

و هرگاه در یکى از این امور اختلالى رخ دهد یا کشتى در قعر دریا فرو مى رود، یا واژگون مى شود و یا در وسط دریا سرگردان و حیران مى ماند.

اما خداوندى که اراده کرده است پهنه دریاها را بهترین شاهراه براى مسافرت انسانها، و حمل مواد مورد نیاز از نقطه اى به نقطه دیگر قرار دهد، این شرائط را که هر یک نعمتى از نعمتهاى او است فراهم ساخته .

عظمت قدرت خدا در صفحه اقیانوسها و کوچکى انسان در مقابل آن به قدرى است که در گذشته که تنها از نیروى باد براى حرکت کشتى استفاده مى شد،

اگر تمام مردم جهان جمع مى شدند که یک کشتى را در وسط دریا بر خلاف مسیر یک باد سنگین به حرکت در آورند قدرت نداشتند.

و امروز هم که قدرت موتورهاى عظیم جانشین باد شده است باز وزش ‍طوفان آنقدر سخت و سنگین است که عظیمترین کشتیها را جابجا مى کند، و گاه آنها را در هم مى شکند.

و اینکه در آخر آیه روى اوصاف ((صبار)) و ((شکور)) (بسیار صابر و شکیبا و بسیار شکرگزار) تکیه شده ، یا به خاطر این است که زندگى دنیا مجموعه اى است از ((بلا)) و ((نعمت )) که هر دو وسیله آزمایشند، ایستادگى و شکیبائى در برابر حوادث سخت ، و شکرگزارى در برابر نعمتها مجموعه وظیفه انسانها را تشکیل مى دهد.

لذا در حدیثى که بسیارى از مفسران از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل کرده اند مى خوانیم : الایمان نصفان نصف صبر و نصف شکر: ((ایمان دو نیمه است ، نیمه اى صبر و نیمه اى شکر.

و یا اشاره به این است که براى درک آیات با عظمت الهى در پهنه آفرینش ‍انگیزه اى لازم است ، همچون شکر منعم تواءم با صبر و شکیبائى براى دقت و کنجکاوى هر چه بیشتر.

بعد از بیان نعمت حرکت کشتیها در دریاها که هم در گذشته و هم امروز، بزرگترین و مفیدترین وسیله حمل و نقل انسانها و کالاها بوده است ، اشاره به یکى از چهره هاى دیگر همین مساءله کرده مى گوید: هنگامى که آنها بر کشتى سوار شوند، و در وسط دریا قرار گیرند و دریا طوفانى شود، و امواج کوه پیکر، همچون ابرها بالاى سر آنان قرار گیرد، خدا را با اخلاص ‍مى خوانند)) (و اذا غشیهم موج کالظلل دعوا الله مخلصین له الدین ).

((ظلل )) جمع ((ظله )) (بر وزن قله ) است ، و مفسران براى آن چند معنى ذکر کرده اند:

((راغب )) در ((مفردات )) مى گوید: ((ظله )) به معنى ابرى است که سایه مى افکند، و غالبا در مواردى به کار مى رود که موضوع ناخوش آیندى در کار است .

بعضى نیز آن را به معنى سایبان از ماده ((ظل )) دانسته اند.

بعضى نیز آن را به معنى کوه گرفته اند.

گرچه این معانى – در رابطه با آیه مورد بحث – تفاوت زیادى با هم ندارد ولى با توجه به اینکه در قرآن کرارا این کلمه به معنى ابرهاى سایه افکن آمده و با توجه به اینکه تعبیر غشیهم (آنها را مى پوشاند) تناسب بیشترى با معنى ابر دارد، این تفسیر نزدیکتر به نظر مى رسد.

یعنى امواج عظیم دریا آنچنان بر مى خیزد، و اطراف آنها را احاطه مى کند که گوئى ابرى بر سر آنان سایه افکنده است ، سایه اى وحشتناک و هول انگیز.

اینجا است که انسان با تمام قدرتهاى ظاهرى که براى خویش جلب و جذب کرده ، خود را ضعیف و ناچیز و ناتوان مى بیند، دستش از همه جا بریده مى شود تمام وسائل عادى و مادى از کار مى افتد، هیچ روزنه امیدى براى او باقى نمى ماند جز نورى که از درون جان او و از عمق فطرتش ‍مى درخشد.

پرده هاى غفلت را کنار مى زند قلب او را روشن مى سازد، و به او مى گوید: کسى هست که مى تواند تو را رهائى بخشد!

همان کس که امواج دریا فرمان او را مى برند، و آب و باد و خاک سرگردان او هستند.

اینجا است که توحید خالص همه قلب او را احاطه مى کند، و دین و آئین و پرستش را مخصوص او مى داند.

سپس اضافه مى کند: ((هنگامى که خداوند آنها را از این مهلکه رهائى بخشید – امواج فرو نشست ، و او سالم به ساحل نجات رسید – مردم دو گروه مى شوند بعضى راه اعتدال را پیش مى گیرند و به عهد و پیمانى که در دل در آن لحظات حساس با خدا کردند پایبند و وفادار مى مانند)) (فلما نجاهم الى البر فمنهم مقتصد).

ولى گروهى دیگر همه چیز را به دست فراموشى سپرده و باز لشکر غارتگر شرک و کفر بر کشور قلبشان چیره مى شود.

جمعى از مفسرین ، آیه فوق را اشاره اى به اسلام آوردن ((عکرمه بن ابى جهل )) دانسته اند.

به هنگام فتح مکه ، چون پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) همه مردم را جز چهار نفر مشمول عفو عمومى قرار داده بود، و تنها در مورد این چهار نفر که یکى از آنها عکرمه بن ابى جهل بودحکم اعدام صادر فرموده بود که هر کجا آنها را بیابید از بین ببرید، (چرا که از هیچگونه کارشکنى و کینه توزى و جنایت بر ضد اسلام و مسلمین فروگذار نبودند) عکرمه ناچار از مکه فرار کرد.

به کنار دریاى احمر آمد و سوار بر کشتى شد در دریا تند بادى خطرناک دامان او را گرفت ، اهل کشتى به یکدیگر گفتند: بیائید با بتها وداع گوئید و تنها دست به دامان لطف ((الله )) بزنید که از این خدایان ما کارى ساخته نیست !

((عکرمه )) گفت : اگر جز توحید ما را در دریا نجات ندهد در خشکى نیز نجات نخواهد داد، بارالها من با تو عهد و پیمان مى بندم که اگر مرا از این مهلکه برهانى به سراغ محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى روم و دست در دست او مى گذارم ، چرا که او را بخشنده و کریم مى دانم .

سرانجام او نجات یافت و خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد و مسلمان شد.

در تواریخ اسلامى آمده است که ((عکرمه )) بعدا در صف مسلمانان راستین قرار گرفت و در ماجراى جنگ ((یرموک )) یا ((اجنادین )) شربت شهادت نوشید.

و در پایان آیه اضافه مى کند: ((آیات ما را هیچکس جز پیمانشکنان کفران کننده انکار نمى کنند)) (و ما یجحد بایاتنا الا کل ختار کفور).

((ختار)) از ماده ((ختر)) (بر وزن چتر) به معنى پیمانشکنى است .

این کلمه صیغه مبالغه است چرا که مشرکان و گنهکاران کرارا در گرفتاریها رو به سوى خدا مى آورند، عهد و پیمانها با خدا مى بندند و نذرها مى کنند، اما هنگامى که طوفان حوادث فرو نشست پیمانهاى خود را پى در پى مى شکنند، و نعمتهاى الهى را به دست کفران مى سپارند.

در حقیقت ((ختار)) و ((کفور)) که در ذیل این آیه آمده نقطه مقابل ((صبار)) و ((شکور)) است که در ذیل آیه قبل آمده است (کفران در مقابل شکرگزارى ، و پیمانشکنى در مقابل شکیبائى و باقیمانده بر سر عهد و پیمان ) چرا که وفاى به عهد تنها براى شکیبایان امکان پذیر است آنها هستند که به هنگام شعله ور شدن ایمان فطرى در درون جانشان سعى مى کنند این نور الهى دیگر به خاموشى نگراید و حجابها و پرده ها روى آن نیفتد.

آیه و ترجمه ۳۳ – ۳۴

یَأَیهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّکُمْ وَ اخْشوْا یَوْماً لا یجْزِى وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شیْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ فَلا تَغُرَّنَّکمُ الْحَیَوهُ الدُّنْیَا وَ لا یَغُرَّنَّکم بِاللَّهِ الْغَرُورُ(۳۳)

إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ الساعَهِ وَ یُنزِّلُ الْغَیْث وَ یَعْلَمُ مَا فى الاَرْحَامِ وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّا ذَا تَکسِب غَدًا وَ مَا تَدْرِى نَفْس بِأَى أَرْضٍ تَمُوت إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرُ(۳۴) ترجمه :    

ترجمه :

۳۳ – اى مردم ! از خدا بپرهیزید، و از روزى بترسید که نه پدر جزاى اعمال فرزند خود را تحمل مى کند و نه فرزند چیزى از جزاى پدر را، مسلما وعده الهى حق است مبادا زندگانى دنیا شما را بفریبد، و مبادا شیطان شما را مغرور سازد.

۳۴ – آگاهى از زمان قیام قیامت مخصوص خداست ، و او است که باران را نازل مى کند، و آنچه در رحم مادران است مى داند، و هیچکس نمى داند فردا چه مى کند، و هیچکس نمى داند در چه سرزمینى مى میرد، فقط خداوند عالم و آگاه است .

تفسیر:     

وسعت علم خداوند

در این دو آیه که آخرین آیه سوره لقمان است ، نخست به صورت یک جمع بندى از مواعظ و اندرزهاى گذشته ، و دلائل توحید و معاد، همه انسانها را به خدا و روز قیامت توجه مى دهد، سپس از غرور ناشى از دنیا و شیطان بر حذر مى دارد

و بعد به وسعت دامنه علم خداوند و شمول آن نسبت به همه چیز مى پردازد.

مى فرماید: ((اى مردم از خدا بپرهیزید)) (یا ایها الناس اتقوا ربکم ).

((و از روزى بترسید که نه پدر بار گناه فرزندش را به دوش مى کشد، و نه فرزند چیزى از مسئولیت پدر را تحمل مى کند)) (و اخشوا یوما لا یجزى والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شیئا).

در حقیقت دستور اول ، توجه به مبدء است ، و دستور دوم توجه به معاد.

دستور اول ، نیروى مراقبت را در انسان زنده مى کند، و دستور دوم احساس ‍پاداش و کیفر را، و بدون شک کسى که بداند شخص خبیر و آگاهى تمام اعمال او را مى بیند و مى داند و ثبت و ضبط مى کند، و از سوى دیگر محکمه و دادگاه عدلى براى رسیدگى به تمام جزئیات آن تشکیل مى دهد، چنین انسانى کمتر آلوده گناه و فساد مى شود.

جمله ((لا یجزى )) از ماده جزا است و ((جزا)) از نظر لغت به دو معنى آمده یکى پاداش و کیفر دادن در برابر چیزى (چنانکه گفته مى شود جزاه الله خیرا: خداوند او را پاداش خیر داد).

و دیگرى کفایت کردن و جانشین شدن و تحمل نمودن ، چنانکه در آیه مورد بحث آمده است : لا یجزى والد عن ولده : ((هیچ پدرى ، مسؤ لیت اعمال فرزندش را قبول نمى کند و به جاى او نمى نشیند و از او کفایت نمى کند)).

ممکن است هر دو به یک ریشه باز گردد، چرا که پاداش و کیفر نیز جانشین عمل مى شود، و به مقدار آن است (دقت کنید).

به هر حال در آن روز هر کس چنان به خود مشغول است و در پیچ و خم اعمال خویش گرفتار که به دیگرى نمى پردازد، حتى پدر و فرزند که نزدیکترین رابطه ها را با هم دارند هیچکدام به فکر دیگرى نیستند.

این آیه نظیر همان است که در آغاز سوره حج آمده که درباره قیامت و زلزله

رستاخیز مى گوید: یوم ترونها تذهل کل مرضعه عما ارضعت : ((روزى که آن را مشاهده کنید، مادران شیرده فرزندان شیر خوار خود را فراموش ‍مى کنند.))

قابل توجه اینکه در مورد ((پدر)) تعبیر به لا یجزى ، (فعل مضارع مى کند) و در مورد فرزند تعبیر به ((جاز)) (اسم فاعل ). این تفاوت تعبیر ممکن است از باب تنوع در سخن باشد، یا اشاره به وظیفه و مسؤ لیت فرزند در مقابل پدر، زیرا اسم فاعل دوام و تکرار بیشترى را مى رساند.

به تعبیر دیگر از عواطف پدرى انتظار مى رود که حداقل در پاره اى از موارد تحمل عذاب فرزند را بکند آنچنان که در دنیا ناملایمات او را به جان مى خرید ولى در مورد فرزند انتظار مى رود که مقدار بیشترى از ناملایمات پدر را به خاطر حقوق فراوانى که بر او دارد متحمل شود، در حالى که هیچیک از این دو، در آن روز، کمترین مشکلى را از دیگرى نمى گشایند و همه گرفتار اعمال خویشند و سر در گریبان خود.

در پایان آیه انسانها را از دو چیز بر حذر مى دارد، مى فرماید: ((وعده خدا حق است مبادا زندگى دنیا شما را بفریبد، و مبادا شیطان شما را گول زند)) (ان وعد الله حق فلا تغرنکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور).

در واقع در برابر دو امر که در آغاز آیه بود، دو نهى در اینجا دیده مى شود زیرا اگر توجه به خدا و ترس از حساب و جزا در انسان زنده شود ترسى از انحراف و آلودگى در او نیست ، مگر از دو راه : یکى اینکه زرق و برق دنیا، واقعیتها را در نظر او دگرگون سازد، و قدرت تشخیص را از او بگیرد که حب دنیا ریشه همه گناهان است ، دیگر اینکه وسوسه هاى شیطانى او را فریب دهد، و مغرور سازد و از مبدا و معاد دور کند.

اگر این دو راه نفوذ گناه بسته شود دیگر هیچ خطرى او را تهدید نمى کند، و به این ترتیب چهار دستور فوق مجموعه کاملى از برنامه نجات آدمى را فراهم مى سازد.

در آخرین آیه این سوره به تناسب بحثى که پیرامون روز رستاخیز در آیه قبل به میان آمد، سخن از علومى به میان مى آورد که مخصوص پروردگار است مى گوید: ((آگاهى بر زمان قیام قیامت مخصوص خدا است )) (ان الله عنده علم الساعه ).

((و او است که باران را نازل مى کند و از تمام جزئیات نزول آن آگاه است )) (و ینزل الغیث ).

و نیز ((او است که از فرزندانى که در رحم مادرانند(با تمام مشخصات آنها) آگاه است )) (و یعلم ما فى الارحام ).

و ((هیچکس نمى داند فردا چه مى کند)) (و ما تدرى نفس ما ذا تکسب غدا).

((و هیچکس نمى داند در چه سرزمینى مى میرد؟)) (و ما تدرى نفس باى ارض تموت ).

((خداوند عالم و آگاه است )) (ان الله علیم خبیر).

گوئى مجموع این آیه پاسخ به سؤ الى است که در زمینه قیامت مطرح مى شود همان سؤ الى که بارها مشرکان قریش از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کردند و گفتند: متى هو: روز قیامت کى خواهد بود (اسراء۵۱).

قرآن در پاسخ آنان مى گوید: هیچکس جز خدا، از لحظه قیام قیامت آگاه نیست و طبق صریح آیات دیگر خداوند این علم را از همه مخفى داشته است ان الساعه آتیه اکاد اخفیها: ((قیامت خواهد آمد و من مى خواهم آن را پنهان سازم )) (طه – ۱۵).

تا هرگز غرور و غفلت دامان افراد را نگیرد.

سپس مى گوید: نه تنها مساله قیامت است که از شما پنهان است ، در زندگى روزمره شما و در میان نزدیکترین مسائلى که با مرگ و حیاتتان سر و کار دارد مطالب فراوانى وجود دارد که شما از آن بیخبرید.

زمان نزول قطرات حیاتبخش باران که زندگى همه جانداران به آن بستگى دارد بر هیچیک از شما آشکار نیست ، و تنها با حدس و تخمین و گمان از آن بحث مى کنید.

همچنین از زمان پیدایش شما در شکم مادر و خصوصیات جنین ، احدى آگاه نیست .

و نیز آینده نزدیک یعنى حوادث فرداى شما و نیز محل مرگ و بدرود حیاتتان بر همه پوشیده است .

شما که از این مسائل نزدیک به زندگى خود اطلاعى ندارید چه جاى تعجب که از لحظه قیام قیامت بى خبر باشید.

در تفسیر در ((المنثور)) نقل شده که مردى به نام ((وراث )) از طائفه ((بنى مازن )) خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد گفت : اى محمد! کى قیامت بر پا مى شود؟ بعلاوه شهرهاى ما در خشکسالى فرو رفته ، کى فراوانى نعمت مى شود؟ و نیز هنگامى که آمدم همسرم باردار بود کى فرزند مى آورد؟ و نیز من مى دانم امروز چه کرده ام فردا چه خواهم کرد؟ و بالاخره من مى دانم در کجا متولد شده ام بگو ببینم

در کدام سرزمین مى میرم ؟!

آیه فوق نازل شد و گفت علم همه این امور نزد خدا است .



دیدگاه ها


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *