گزارش خرابی لینک
اطلاعات را وارد کنید .
گزارش انتشار نسخه جدید
اطلاعات را وارد کنید .
no-img
سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه

تفسیر سوره حدید آیه ۱- ۱۱ - سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه


سفارش تایپ ،ترجمه، مقاله، تحقیق ، پایان نامه
adsads

ادامه مطلب

تفسیر سوره حدید آیه ۱- ۱۱
اردیبهشت 18, 1396
446 بازدید
گزارش نسخه جدید

تفسیر سوره حدید آیه ۱- ۱۱


تفسیر سوره حدید آیه ۱- ۱۱

آیات ژرفاندیشان !

گفتیم این سوره با یک بخش توحیدى که جامع حدود (بیست وصف ) از

اوصاف الهى است آغاز مى شود، اوصافى که شناخت آنها سطح معرفت انسانى را بالا مى بـرد و بـه ذات مـقـدس او آشـنـا مـى کـنـد، اوصافى که هر کدام به گوشه اى از صفات جلال و جمال او اشاره دارد، و هر قدر اندیشمندان بیشتر در آن بیندیشند به حقایق تازهاى دست مى یابند.

چنانکه در حدیثى از امام على بن الحسین (علیهم السلام ) مى خوانیم : وقتى درباره توحید از حـضـرتـش سـؤ ال کـردنـد در پـاسـخ فـرمـود: ان الله عـز و جـل عـلم انـه یـکـون فـى آخـر الزمـان اقـوام مـتـعـمـقـون فـانـزل الله تعالى : (قل هو الله احد) و الایات من سوره الحدید، الى قوله : (علیم بـذات الصـدور)، فـمـن رام وراء ذلک فـقـد هـلک : (خـداونـد مـتـعـال مـى دانـسـت کـه در آخـر زمـان اقـوامـى مـى آیـنـد کـه در مـسـائل تـعـمـق و دقـت مـى کنند، لذا سوره قل هو الله احد و آیات آغاز سوره حدید، تا علیم بذات الصدور، را نازل فرمود، پس هر کس ماوراى آنرا طالب باشد هلاک مى شود).

از این حدیث استفاده مى شود که این آیات حداکثر معرفت ممکن را به تشنه کامان مى دهد.

بـه هـر حـال ، نـخـسـتـیـن آیـه ایـن سوره از تسبیح و تنزیه خدا شروع کرده مى فرماید: (آنـچـه در آسمانها و زمین است همواره براى خدا تسبیح مى گوید، و او است قادرى شکست نـاپذیر و حکیم على الاطلاق ) (سبح لله ما فى السموات و الارض و هو العزیز الحکیم ).

سـوره گذشته با امر به تسبیح پایان گرفت ، و این سوره با تسبیح الهى شروع مى شود، و قابل توجه اینکه در سوره هاى (مسبحات ) که با تسبیح الهى آغاز مى شود در سـه مورد تسبیح به صورت صیغه ماضى (سبح ) آمده است (حدید و حشر و صف ) و در دو مورد به صورت صیغه مضارع یعنى یسبح (جمعه و تغابن )، این

تفاوت تعبیر شاید اشاره به این نکته باشد که در گذشته و آینده و همیشه موجودات این جهان تسبیح ذات اقدس او گفته و مى گویند.

حـقـیـقـت تـسـبـیح عبارت است از نفى هر گونه عیب و نقص و گواهى همه موجودات جهان به پاکى ذات مقدس او از هر گونه عیب و نقص یا به خاطر این است که آنچنان نظم و حساب و حـکـمـت و عـجـائب و شـگـفـتـیـهـا در نـظـام هـمـه آنـهـا بـه کـار رفـتـه که جملگى با زبان حال ذکر حق مى گویند و تسبیح و ثناى او مى خوانند و فریاد مى کشند که آفریدگار ما قدرتش بى انتها و حکمتش بى پایان است .

و لذا در پایان آیه جمله (و هو العزیز الحکیم ) آمده است یا اینکه تمامى ذرات جهان از نـوعـى درک و شـعـور بـرخـوردارنـد بـه گـونـهـاى که در عالم خود تسبیح و حمد خدا مى گویند هر چند ما بر اثر محدودى اطلاعات از آن بى خبریم .

شـرح بـیـشـتـر دربـاره حـمـد و تـسـبـیـح عـمـومـى مـوجـودات جـهـان را ذیل آیه ۴۴ سوره اسراء (جلد ۱۲ صفحه ۱۳۳ تا ۱۳۶) مطالعه فرمائید.

ایـن نـکـتـه نیز لازم به یادآورى است که (ما) در جمله (سبح لله ما فى السموات ) مـعـنـى وسـیـع و گـسـتـرده اى دارد کـه هـمـه مـوجـودات جـهـان را اعـم از صـاحـبـان عقل و ذى روح و بى روح را شامل مى شود.

بـعـد از ذکـر دو وصـف از صـفـات ذات پـاک خـداونـد یـعـنـى (عـزت ) و (حکمت ) به (مالکیت و تدبیر و تصرفش در عالم هستى ) که لازمه قدرت و حکمت است

پـرداخـتـه ، مـى افـزایـد: (بـراى خـدا اسـت مـالکـیـت و حـاکمیت آسمانها و زمین ) (له ملک السموات و الارض ).

(او است که زنده مى کند و مى میراند) (یحیى و یمیت ).

(و بر هر کار توانا است ) (و هو على کل شى ء قدیر).

مالکیت خداوند نسبت به عالم هستى مالکیت اعتبارى و تشریعى نیست ، بلکه مالکیت حقیقى و تکوینى است ، یعنى او به همه چیز احاطه دارد و همه جهان در قبضه قدرت او، و تحت اراده و فـرمـان او اسـت ، لذا بـه دنبال آن سخن از زنده کردن و میراندن و توانائى بر هر چیز به میان آمده است .

و به این ترتیب تا به اینجا شش وصف از اوصاف او در این دو آیه بیان شده است .

تـفـاوت (عـزت ) و (قـدرت ) در ایـن اسـت کـه عـزت بـیشتر توجه به درهم شکستن مـدافـع دارد، و قـدرت تـوجـه بـه ایـجـاد اسـبـاب ، بنابراین دو وصف مختلف محسوب مى شوند، هر چند در ریشه توانائى با هم مشترکند (دقت کنید).

مساءله زنده کردن و میراندن (احیاء و اماته ) در بسیارى از آیات قرآن مطرح شده است ، و در حـقـیقت این دو موضوع از موضوعاتى است که اسرار پیچیده آن بر هیچکس روشن نیست ، نـه کـسـى بـه درستى از حقیقت حیات با خبر است ؟ و نه حقیقت مرگ را کسى مى داند بلکه آنـچـه از ایـن دو مـى دانـیـم آثار آنها است ، و عجب اینکه از همه چیز نزدیکتر به ما حیات و زندگى ما است ، در عین حال حقیقت و اسرار آن از همه چیز مخفیتر است !

قـابـل تـوجـه ایـنـکـه جـمـله (یـحـیـى ) و (یـمـیـت ) بـه صـورت فـعـل مـضـارع دلیـل بـر اسـتـمـرار مـسـاءله حـیـات و مـرگ در طـول هـمـه زمـانـهـا اسـت ، و اطـلاق ایـن دو نـه تـنـهـا شـامـل حـیـات و مـرگ انـسـان در ایـن جـهـان مـى شـود کـه شـامـل هـر گـونـه حـیـات و مـرگ ، از عـالم فـرشتگان گرفته تا موجودات زنده دیگر و حیوانات و گیاهان ،

نه تنها حیات دنیا که حیات برزخى و رستاخیز را نیز دربر مى گیرد، آرى حیات و مرگ در تمام اشکالش به دست قدرت او است .

سـپـس بـه بـیـان پـنـج وصـف دیـگـر پـرداخـتـه مـى فـرمـایـد: (او اول اسـت ، و آخـر اسـت ، و ظـاهـر اسـت ، و بـاطـن اسـت ، و از هـمـه چـیـز آگـاه اسـت ) (هـو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شى ء علیم ).

تـوصـیـف بـه اول و آخـر بـودن تعبیر لطیفى است از ازلیت و ابدیت او، زیرا مى دانیم او وجـودى اسـت بـى انـتها و واجب الوجود، یعنى هستیش از درون ذات او است نه از بیرون ، تا پـایـان گـیـرد یـا آغـازى داشـتـه بـاشـد، و بـنـابـرایـن از ازل بوده و تا ابد خواهد بود.

او سرآغاز و ابتداى عالم هستى است ، و او است که بعد از فناى جهان نیز خواهد بود.

بنابراین تعبیر به اول و آخر هرگز زمان خاصى را دربر ندارد و اشاره به مدت معینى نیست .

توصیف به ظاهر و باطن نیز تعبیر دیگرى از احاطه وجودى او نسبت به همه چیز است ، از هـمـه چـیز ظاهرتر است چرا که آثارش ‍ همه جا را گرفته ، و از همه چیز مخفیتر است چون که ذاتش بر کسى روشن نیست .

بـعـضـى از مـفـسـران در ایـنـجـا چـنـیـن تـعـبـیـر کـرده انـد: الاول بـلا ابـتـداء، و الاخـر بـلا انـتـهـاء، و الظـاهـر بلا اقتراب ، و الباطن بلا احتجاب : (اولى اسـت کـه آغـاز نـدارد، و آخرى است که پایان ندارد، ظاهرى است که نزدیک نیست ، باطنى است که پوشیده نمى باشد).

و بعضى دیگر تعبیر لطیف دیگرى دارند: الاول ببره ، و الاخر بعفوه ،

و الظـاهـر بـاحـسـانه ، و توفیقه اذا اطعته ، و الباطن بستره اذا عصیته : (او آغازگرى اسـت در نـیکیها، و پایان گرى است به عفو و بخشش ، هنگامى که اطاعتش کنى با احسان و تـوفـیـقـش بـر تو ظاهر مى شود، و هنگامى که معصیتش کنى با ستر و پوشش پنهان مى گردد).

کـوتـاه سـخـن اینکه او به همه چیز احاطه دارد و آغاز و انجام و ظاهر و باطن جهان هستى او است .

بـعـضـى از مـفسران (ظاهر) را در اینجا به معنى (غالب ) تفسیر کرده اند (از ظهور به معنى غلبه ) و در بعضى از خطب (نهج البلاغه ) نیز قرینه اى بر این معنى دیده مى شود آنجا که درباره آفرینش زمین مى فرماید: هو الظاهر علیها بسلطانه و عظمته ، و هـو البـاطـن لهـا بـعـلمـه و معرفته (او با سلطه و عظمتش بر آن غلبه دارد، و با علم و معرفتش در باطن آن راه دارد) جمع میان دو تفسیر نیز بى مانع است .

و بـه هـر حـال یـکـى از نـتـائج ایـن امـور هـمـان اسـت کـه در پـایـان آیـه آمـده : (و هـو بکل شى ء علیم ) زیرا کسى که از آغاز بوده و تا پایان باقى است و در ظاهر و باطن جهان است چنین کسى قطعا از همه چیز آگاه مى باشد.

نکته :

جمع اضداد در صفات خدا

بـسـیـارى از صـفـات اسـت کـه در مـا انـسـانـهـا و مـوجـودات دیـگـر غـیـر قـابـل جـمع است ، و به صورت صفات متضاد جلوه مى کند، مثلا اگر من اولین نفر در میان یک جمعیت باشم قطعا آخرین نفر نخواهم بود، اگر ظاهر باشم پنهان نیستم ،

و اگر پنهان باشم ظاهر نخواهم بود، همه اینها به خاطر آن است که وجود ما محدود است ، و یـک وجـود مـحدود جز این نمى تواند باشد، اما هنگامى که سخن به صفات خدا مى رسد، اوصـاف دگـرگـون مـى شـوند و تغییر شکل مى دهند، در آنجا ظاهر و باطن با هم جمع مى شود، و همچنین آغاز و انجام ، و با توجه به لایتناهى بودن ذات مقدسش جاى تعجب نیست .

در احـادیـثـى کـه از شـخـص پـیـغـمـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى الله عـلیـه و آله ) و ائمـه اهـل بـیـت (عـلیـهـم السـلام ) در ایـن زمینه رسیده توضیحات جالبى دیده مى شود که به تفسیر این آیات پر محتوى کمک مى کند.

از جـمـله در حـدیـثـى در (صـحـیـح مـسـلم ) آمـده است که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فـرمـود: اللهـم انـت الاول فـلیس قبلک شى ءو انت الاخر فلیس بعدک شى ء، و انت الظاهر فـلیـس فـوقـک شـى ء، و انـت البـاطـن فلیس دونک شى ء: (خداوندا! تو اولى هستى که قـبـل از تـو چـیـزى نـیـسـت ، و آخـرى هستى که بعد از تو چیزى نمى باشد آنچنان ظاهر و غـالبـى کـه بـرتـر از تـو وجـود نـدارد، و آنـچنان باطن و پنهانى که ماوراى تو چیزى تصور نمى شود).

امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى فرماید: لیس لاولیته ابتداء، و لا لازلیته انقضاء هو الاول لم یـزل ، و البـاقـى بـلا اجـل … الظـاهـر لا یـقـال مـم ؟ و البـاطـن لا یـقـال فـیـم ؟: (بـراى اولیـت او آغازى نیست ، و براى ازلیت او پـایـانـى نـخواهد بود، نخستینى است که همواره بوده ، و جاویدى است که سرآمدى ندارد، آشـکـارى اسـت کـه در بـاره اش نتوان گفت از چه چیز پیدا شده ؟ و پنهانى است که نتوان گفت در کجاست )؟.

امام حسن مجتبى (علیه السلام ) نیز در خطبهاى مى فرماید: الحمد لله الذى لم

یـکـن فـیـه اول مـعـلوم ، و لا آخـر مـتـنـاه ،… فـلا تـدرک العـقـول و اوهـامـهـا و لاالفـکـر و خـطـراتـهـا، و لا الالبـاب و اذهـانـهـا صـفـتـه ، فـتـقول متى ؟ و لابدع مما ؟ و لاظاهر على ما؟ و لاباطن فیما؟: (حمد براى خدائى است که نـه سـرآغـاز مـعلومى دارد، و نه پایان محدودى ، عقلها و اندیشه ها، افکار و خردها هرگز صفات او را درک نمى کند، هرگز نمى تواند بگوید از چه زمان بوده ؟ و از چه چیز آغاز شده ؟ و بر چه چیز ظاهر است ؟ و در چه پنهان است )؟.

به عقل نازى حکیم تا کى ؟ به عقل این ره نمى شود طى

به کنه ذاتش خرد برد پى اگر رسد خس به قعر دریا!

بلکه مى توان گفت :

خرد به ذاتش نمى برد پى و گر رسد خس به قعر دریا!

۴ – او کـسـى اسـت کـه آسـمـانها و زمین را در شش روز (شش دوران ) آفرید، سپس بر تخت قـدرت قـرار گـرفت (و به تدبیر جهان پرداخت ) آنچه را در زمین فرومى رود مى داند و آنـچـه را از آن خـارج مـى شـود، و آنـچـه از آسـمـان نازل مى گردد و آنچه به آسمان بالا مى رود، و او با شماست هر جا که باشید و خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهید بیناست .

۵ – مالکیت آسمانها و زمین از آن او است ، و همه چیز به سوى او باز مى گردد.

۶ – شب را داخل روز مى کند، و روز را داخل شب ، و او به آنچه بر دلها حاکم است داناست .

تفسیر:

او همیشه بر تخت قدرت است

بـه دنـبـال اوصـاف یـازدهـگـانـه اى کـه در آیـات قبل درباره ذات پاک پروردگار ذکر شد در این آیات اوصاف دیگرى بیان شده .

در نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحـث بـه پـنـج وصـف دیـگـر از اوصـاف جمال و جلال او اشاره شده است .

نخست از مساءله خالقیت سخن مى گوید و مى فرماید: (او کسى است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید) (هو الذى خلق السموات و الارض فى سته ایام ).

مـسـاءله خـلقت در شش روز هفت مرتبه در قرآن مجید ذکر شده است که نخستین مرتبه در آیه ۵۴ اعراف ، و آخرین مورد آن همین آیه مورد بحث (آیه ۴ حدید) مى باشد.

همانگونه که قبلا نیز گفته ایم منظور از (یوم ) (روز) در این آیات روز معمولى نیست ، بـلکـه مـنـظـور از آن (دوران ) اسـت خواه این دوران کوتاه باشد، و یا طولانى هر چند مـیـلیـونها سال به طول انجامد، و این تعبیرى است که در لغت عرب و زبانهاى دیگر نیز به کار مى رود، مثلا مى گویند امروز نوبت فلان جمعیت است که حکومت کنند و فردا نوبت دیگران یعنى دوران آنها.

ایـن مـعـنـى را بـا شـواهـد و شـرح مـبـسـوط در جـلد شـشـم ذیل آیه ۵۴ سوره اعراف آورده ایم .

البته براى خداوند هیچ مانعى نداشت که تمام عالم را در یک لحظه بیافریند، ولى مسلما اگر چنین بود کمتر عظمت و قدرت و علم آفریدگار ظاهر مى گشت

ولى هـنگامى که آنرا در طى میلیاردها سال در دورانهاى مختلف و چهره هاى گوناگون طبق بـرنـامـه هـاى مـنـظم و حساب شده بیافریند دلائل آشکارترى بر قدرت و حکمت او دربر خواهد داشت .

بعلاوه این تدریجى بودن سرمشقى است براى تدریجى بودن سیر تکاملى انسان و عدم عجله و شتاب در رسیدن به اهداف مختلف .

سـپـس بـه مـساءله حکومت و تدبیر جهان پرداخته ، مى افزاید: (خداوند بعد از آفرینش جهان بر تخت قدرت قرار گرفت ) (ثم استوى على العرش ).

و زمام حکومت و تدبیر جهان را همیشه در دست داشته و دارد.

بدون شک خداوند نه جسم است و نه (عرش ) به معنى تخت سلطنت مى باشد، بلکه این تعبیر کنایه اى است لطیف از حاکمیت مطلقه خداوند و نفوذ تدبیر او در عالم هستى .

(عرش ) – در لغت به معنى چیزى است که مسقف باشد و گاه به خود سقف نیز گفته مى شـود – بـه مـعـنى تختهاى بلند همانند تخت سلاطین نیز آمده است ولى به عنوان کنایه از قـدرت نـیـز بـه کـار مى رود، همانگونه که در فارسى مى گوئیم : (پایه هاى تختش فـروریـخـت ) و یـا در عـربـى مـى گـویـنـد (فـلان ثل عرشه ): کنایه از اینکه قدرتش بر باد رفت .

به هر حال بر خلاف آنچه گروهى از ناآگاهان مى پندارند که خداوند جهان را آفریده و بـه حـال خـود واگـذارده ، او هـمـیـشـه زمـام حـکـومـت و تـدبـیر عالم را در کف قدرت دارد، و وابـسـتگى نظامات این جهان بلکه فرد فرد موجودات به ذات پاکش آنچنان است که اگر یک لحظه نظر لطف از آنها برگیرد، و فیضش را قطع کند (فروریزند قالبها)!

تـوجـه به این حقیقت به انسان درک و دیدى مى دهد که خدا را در همه جا و با همه چیز و در درون جان خود ببیند و احساس کند، و به او عشق ورزد.

سپس شاخه دیگرى از علم بى پایانش را بیان کرده ، مى افزاید: (آنچه را در زمین نفوذ مـى کـنـد، آنـچـه از آن بـرمـى آیـد، و آنـچـه از آسـمـان نـازل مـى شـود، و آنـچه به آسمان بالا مى رود، همه را مى داند، و از همه با خبر است ) (یعلم ما یلج فى الارض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها).

گـرچـه تـمـام ایـن امـور در تـعـبـیـر (هـو بـکـل شـى ء عـلیـم ) کـه در آیـات قبل آمده جمع است ، اما شرح این معانى توجه بیشترى به انسان در زمینه وسعت علم خداوند مى دهد.

آرى او از آنچه در زمین فرومى رود آگاه است : از تمام قطره هاى باران .

از امواج سیلابها.

از دانه هاى گیاهان که با کمک باد یا حشرات در زمین پراکنده مى شوند و نفوذ مى کنند.

از ریشه هاى درختان به هنگامى که در جستجوى آب و غذا به اعماق زمین پیش فروروند.

از انواع معادن و ذخائرى که روزى بر صفحه زمین بوده و سپس در آن دفن شده .

از گنجها و دفینه ها.

از اجساد مردگان .

از انواع حشراتى که در زمین لانه مى سازند.

آرى از همه اینها آگاه است .

و نیز از گیاهانى که از زمین برمى آیند.

از چشمه هائى که از دل خاک و صخرهها مى جوشد.

از معادن و گنجینه هائى که ظاهر مى شوند.

از انسانهائى که از آن برخاسته اند.

از آتشفشانهائى که از دل زمین زبانه مى کشد.

از حشراتى که از لانه ها سر برمى آورند.

از گازهائى که از زمین متصاعد مى شوند.

و از امواج جاذبه که از درون آن برمیخیزد، خداوند از تمامى اینها جزء به جزء و ذره به ذره آگاه است .

و هـمـچـنـیـن آنـچـه از آسمان نازل مى شود: از دانه هاى باران گرفته تا اشعه حیاتبخش آفتاب .

از خیل فرشتگان گرفته تا امواج نیرومند وحى و کتب آسمانى .

از اشعه کیهانى گرفته تا شهابها و سنگریزه هاى سرگردان که به سوى زمین جذب مى شوند، او از همه اینها مو به مو آگاه است .

و نـیـز آنـچـه بـه آسـمـان صـعـود مـى کـنـد: اعـم از فـرشـتـگـان ، ارواح انـسـانـهـا، اعـمـال بـنـدگان ، انواع دعاها، اقسام پرندگان ، و بخارات ، و ابرها، و غیر اینها، آنچه میدانیم و آنچه نمى دانیم همه در پیشگاه علم او روشن و آشکار است .

اگـر کـمـى در این باره بیندیشیم که در هر لحظه میلیونها میلیون موجود مختلف وارد زمین مـى شـود، و مـیـلیـونـهـا مـیـلیـون مـوجـود از آن بـرمـیـخـیـزد، و مـیـلیونها میلیون از آسمان نـازل مـى گـردد، یـا به آسمان صعود مى کند، که از شماره و حد و حصر بیرون است ، و هیچکس جز خدا نمى تواند آنها را احصا کند آنگاه به وسعت علم پروردگار آشنا مى شویم .

و بـالاخره در چهارمین و پنجمین توصیف روى نقطه حساسى تکیه کرده ، مى فرماید: (او با شماست هر جا که باشید) (و هو معکم اینما کنتم ).

(و چون چنین است او به آنچه انجام مى دهید بصیر و بینا است ) (و الله بما

تعملون بصیر).

چـگونه او با ما نباشد در حالى که ما نه تنها در وجود که در بقاء خود لحظه به لحظه بـه او مـتـکـى هـسـتـیم و از وى مدد مى گیریم ، او روح عالم هستى است ، او جان جهان است ، بلکه او برتر از این و آن است !

از زمـانـى کـه بـه صـورت ذره خاکى در گوشه اى افتاده بودیم ، و از آن لحظه اى که بـه صـورت جـنـیـن در شـکـم مـادر قـرار داشـتیم او با ما بود، و در تمام عمر، و در عالم و برزخ نیز همه جا با ما است ، آیا با این حال ممکن است از ما بیخبر باشد؟!

راستى این احساس که او همه جا با ما است از یکسو به انسان عظمت و شکوه مى بخشد و از سوى دیگر اطمینان و اعتماد به نفس مى دهد و شجاعت و شهامت در او مى آفریند، و از سوى سـوم احـسـاس مـسئولیت شدید مى بخشد، چرا که او همه جا حاضر و ناظر و مراقب است ، و ایـن بـزرگـتـریـن درس تـربـیـت اسـت ، آرى ایـن اعـتـقـاد ریـشـه اصـلى تقوى و پاکى و درستکارى انسان است و هم رمز عظمت و بزرگى او.

ایـن یـک واقـعـیـت است که او همیشه و همه جا با ما است ، نه یک کنایه و مجاز، حقیقتى که از یکسو دلپذیر و دل انگیز و روحپرور است ، و از سوى دیگر رعب انگیز و مسئولیت آفرین !

لذا در حـدیـثـى از پـیـغـمـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـقـل شـده اسـت کـه فـرمود: ان من افضل ایمان المرء ان یعلم ان الله تعالى معه حیث کان : (برترین مرحله ایمان انسان این است که بداند هر جا باشد خدا با او است ).

در حدیث دیگرى مى خوانیم که موسى عرض کرد: این اجدک یا رب ؟.

(کجا تو را بیابم اى پروردگار)؟!

قال : یا موسى اذا قصدت الى فقد وصلت الى !: (خطاب آمد که اى موسى هر زمان اراده من کنى به من رسیده اى )!

اصـولا ایـن (مـعـیـت ) (همراه بودن خدا با بندگان ) به قدرى ظریف و دقیق است که هر انـسـان مـتـفکر و مؤ منى به مقدار اندیشه و ایمانش آنرا درک مى کند و از عمق آن با خبر مى گردد.

بـعـد از مـسـاءله حـاکـمـیـت و تـدبـیـر سـخـن بـه مـسـاءله مـالکـیـت او در کـل جـهـان هـسـتـى مـى رسـد، مـى فرماید: (مالکیت آسمانها و زمین از آن او است ) (له ملک السموات و الارض ).

و سرانجام به مساءله مرجعیت او اشاره کرده مى افزاید: (و همه کارها به او بازگشت مى کند) (و الى الله ترجع الامور).

آرى وقـتـى او خـالق و مالک و حاکم و مدبر ما است و همه جا با ما مى باشد مسلما بازگشت همه ما و همه کارها نیز به سوى او است .

مـا رهـروان مـنـزل عـشـق او هـسـتـیـم کـه بـا کـوله بـارى از امـیـد و نـیـروهـا از سـرمنزل عدم به راه افتاده ایم ، و تا به اقلیم وجود اینهمه راه آمده ایم ، ما از او هستیم و به سوى او باز مى گردیم ، چرا که مبداء و منتهى او است .

قابل توجه اینکه در سه آیه قبل نیز عین این توصیف آمده بود: له ملک السموات و الارض ایـن تـکـرار ممکن است به آن خاطر باشد که در آنجا تنها از مساءله حیات و مرگ موجودات زنـده سـخـن در میان بود، و اینجا دامنه بحث گسترده تر شده و سخن از بازگشت همه امور به سوى او است .

و نیز در آنجا مقدمه اى بود براى بیان قدرت خداوند بر همه چیز و در اینجا

مـقدمه اى براى بازگشت همه چیز به سوى او است که این هر دو لازمه مالکیت خداوند نسبت به آسمانها و زمین است .

تـعـبیر به (الامور) به صیغه جمع نشان مى دهد که نه تنها انسانها که همه موجودات بـه سـوى او در حـرکـتـنـد حرکتى دائم و توقف ناپذیر! بنابراین مفهوم آیه منحصر به بـازگـشـت انـسـانـهـا در آخـرت به او نیست ، هر چند موضوع معاد یکى از مصادیق روشن آن محسوب مى شود.

در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث به دو وصف دیگر نیز اشاره کرده مى فرماید: (او شب را در روز، و روز را در شـب داخـل مـى کـنـد) (یـولج اللیـل فـى النـهـار و یـولج النـهار فى اللیل ).

آرى تـدریـجـا از یـکـى مـى کـاهـد و بـه دیـگـرى مـى افـزایـد و طـول شـب و روز را در سـال تـغـیـیـر مـیـدهـد، هـمـان تـغـیـیـرى کـه هـمـراه بـا فـصـول چـهـارگـانـه سـال اسـت بـا تـمـام بـرکـاتـى کـه بـراى انـسـانـهـا در ایـن فصول نهفته است .

ایـن آیـه تـفـسیر دیگرى نیز دارد و آن اینکه به هنگام طلوع و غروب آفتاب هرگز تغییر نـظـام نـور و ظـلمـت دفعه رخ نمى دهد تا براى انسانها و موجودات زنده دیگر موجب انواع مـشـکـلات گردد، بلکه این امر به صورت تدریجى رخ مى دهد، و موجودات را آرام آرام از روشـنـائى روز بـه تـاریـکـى شـب و از تـاریـکـى شـب بـه روشـنـائى روز مـنـتـقـل مـى سـازد، و فـرارسـیـدن شـب و روز را از مـدتـى قبل اعلام مى دارد تا همگان خود را آماده کنند.

جمع میان دو تفسیر در مفهوم آیه نیز کاملا ممکن است .

و در پـایـان مـى افـزاید: (و او به آنچه بر دلها حاکم است آگاه است (و هو علیم بذات الصدور).

همانگونه که اشعه حیاتبخش آفتاب و روشنائى روز در اعماق تاریکى شب نفوذ مى کند و هـمه جا را روشن مى سازد، علم پروردگار نیز در تمام زوایاى قلب و جان انسان نفوذ مى کند و همه اسرار آن را روشن مى سازد.

قـابـل تـوجـه ایـنـکـه در آیـات قـبـل سـخـن از آگـاهـى خـداونـد نـسـبـت بـه اعـمـال مـا بـود (و الله بما تعملون بصیر) و در اینجا سخن از آگاهى او نسبت به نیات و عقائد و افکار ما است (و هو علیم بذات الصدور).

کـلمـه (ذات ) چـنـانـکـه قـبلا هم اشاره کرده ایم در لغت عرب به معنى (عین و حقیقت ) نـیـامـده اسـت ، و ایـن اصـطلاحى است از سوى فلاسفه ، بلکه (ذات ) در لغت به معنى (صـاحـب چـیـزى ) است ، بنابراین (ذات الصدور) اشاره به نیات و اعتقاداتى است که قلوب انسانها را در اختیار خود گرفته است و بر آن حاکم است (دقت کنید).

و چه زیبا است که انسان تمام این صفات الهى را از اعماق جان باور کند و حضور او را در اعـمـال و در نـیـات و عـقـائد خـود احساس نماید، آیا با این احساس امکان دارد از جاده اطاعت و بندگى خارج شده ، در طریق عصیان و زشتى گام بگذارد؟!

نکته :

آیات اسم اعظم خدا

مـى دانـیـم فلاسفه و متکلمان صفات خدا را به دو دسته تقسیم کرده اند: (صفات ذات ) کـه بـیـان اوصـاف جـمـال و جـلال او اسـت و (صـفـات فعل ) که بیانگر افعالى است که از ذات مبارکش صادر مى شود.

در آیـات شـشـگـانـه اى کـه در آغـاز ایـن سوره آمده و باید طبق حدیث آنها را آیات (ژرف انـدیـشـان ) (مـتـعـمـقـیـن ) نـام نـهـاد بـیـسـت وصـف از اوصـاف ذات و افعال آمده ، از علم و قدرت و حکمت و ازلیت و ابدیت خداوند گرفته ، تا خلقت و تدبیر و مـالکـیـت و حـاکـمـیـت و احـاطـه او نـسـبـت بـه همه موجودات ، و حضورش در همه جا، آن هم با تعبیراتى که به آنها عمق بیشترى مى بخشد.

تـوجـه و ایـمـان به این صفات و تلاش در روشن ساختن شعله اى هر چند کوچک از آنها در وجود خود، ما را در سیر تکاملى و مسیر الى الله بهترین یار و مددکار است .

در حدیثى از (براء بن عازب ) آمده است که مى گوید: به على (علیه السلام ) عرض کـردم : یـا امـیـر المـؤ مـنـیـن ! اسـئلک بـالله و رسـوله ، الا خـصصتنى باعظم ما خصک به رسـول الله (صـلى الله عـلیـه و آله )، و اخـتـصـه بـه جـبـرئیـل ، و ارسـله بـه الرحـمن ، فقال اذا اردت ان تدعو الله باسمه الاعظم ، فاقراء من اول سـوره الحـدیـد الى آخر ست آیات منها علیم بذات الصدور، و آخر سوره الحشر یعنى اربـع آیـات ، ثـم ارفـع یـدیک فقل یا من هو هکذا، اسالک بحق هذه الاسماء ان تصلى على مـحـمـد (صـلى الله عـلیـه و آله ) و ان تفعل بى کذا و کذا مما ترید، فو الله الذى لا اله غیره لتنقلبن بحاجتک ان شاء الله :

اى امیر مؤ منان ! تو را به خدا و رسولش مى خوانم که برترین چیزى که پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) ویـژه تـو کـرد، و جـبـرئیـل مـخـصـوص او سـاخـت ، و خـداونـد جـبـرئیـل را بـه آن فرستاد در اختیار من قرار دهى ! فرمود: هنگامى که میخواهى خدا را به نام اعظمش بخوانى از آغاز سوره حدید تا شش آیه ، تا علیم بذات الصدور را بخوان ، و سـپـس چهار آیه آخر سوره حشر را بعد دو دستت را بلند کن و بگو: اى خداوندى که چنین هـسـتـى تـو را بـه حـق ایـن اسـمـاء مـى خـوانم که بر محمد (صلى الله علیه و آله ) درود فرستى و فلان حاجت مرا برآورى – سپس آنچه را مى خواهى بگو – سوگند

به خداوندى که معبودى جز او نیست به حاجتت خواهى رسید ان شاء الله .

در عـظـمت این آیات و اهمیت محتواى آن ، همین حدیث کافى است ، ولى نباید فراموش کرد که اسم اعظم الهى تنها الفاظ نیست تخلق به آنها نیز لازم است .



دیدگاه ها


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *